تبلیغات
مخزن المعارف و اللطائف - مطالب منتخب اشعار شاعران
پنجشنبه هفتم بهمن 1389

یادگار دوست (شهرام ناظری)

   نوشته شده توسط: مسعود    نوع مطلب :منتخب اشعار شاعران ،موسیقی و آواز سنتی ایران ،

نام اثر:  یادگار دوست

خواننده: شهرام ناظری

آهنگساز و تنظیم برای ارکستر: کامبیز روشن روان

اجرا: ارکستر سمفونیک

سولیستها: محمد کیانی نژاد : نی

            حمید مبتسم: تار و سه تار

           مجتبی میرزاده: کمانچه

گوینده: 

عبدالله آقازاده

بخش اول (روی الف):

تراک 1

گوینده:

ای دوست ! قبولم کن و جانم بستان     مستم کن و وز هر دو جهانم بستان

با هرچه دلم قرار گیرد بی تو . . .      آتش به من اندر زن و آنم بستان

گوینده:

ای زندگی تن و توانم همه تو!     جانی و دلی  ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی از آنی همه من    من نیست شدم در تو  از آنم همه تو

 

شهرام ناظری:

باز آی که تا به خود نیازم بینی               بیداری شب های درازم بینی (در آمد ماهور)

نی ،نی غلطم که خود فراق تو مرا          کی زنده رها کند که بازم بینی (در آمد ماهور)

هر روز دلم در غم تو زارتر است           وز من دل بیرحم تو بیزارتر است (گشایش)

بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا             حقا که غمت از تو وفادارتر است (گشایش و فرود به ماهور)

بر من در وصل بسته می دارد دوست       دل را به عنا شکسته می دارد دوست (اشاره به دلکش)

زین پس من و دلشستگی بر در او          چون دوست دل شکسته می دارد دوست (فرود به ماهور)


تصنیف: داد ، خاوران

باز آی که تا به خود نیازم بینی

بیداری شب های درازم بینی

نی ،نی غلطم که خود فراق تو مرا

کی زنده رها کند که بازم بینی

هر روز دلم در غم تو زارتر است

وز من دل بیرحم تو بیزارتر است

بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادارتر است

بر من در وصل بسته می دارد دوست

دل را به عنا شکسته می دارد دوست

زین پس من و دلشستگی بر در او

چون دوست دل شکسته می دارد دوست

 

گوینده:

خود ممکن آن نیست که بردارم دل   آن به  که به سودای تو بسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل      دل را چه کنم؟ بهر چه میدارم دل

 

در عشق تو هر حیله که کردم، هیچ است

 هر خون جگر که بی تو خوردم،هیچ است                                           

از درد توهیچ روی درمانم نیست

درمان که کند مرا؟ که دردم هیچ است

من بودم و دوش، آن بت بنده نواز              از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید             شب را چه گنه ، حدیث ما بود دراز

گوینده:

دلتنگم و دیدار تو درمان من است     بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی       آن چه از غم هجران تو بر جان من است

 

گوینده:

ای نور دل و دیده و جانم !  چونی؟     و ای آرزوی هر دو جهانم! چونی؟

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس      تو بی رخ زرد من ندانم چونی


افغان کردم،بر آن فغانم میسوخت      خاموش کردم، چو خاموشانم میسوخت

از جمله کرانها برون کرد مرا         رفتم به میان و در میانم میسوخت

 

من درد تورا زدست آسان ندهم        دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم       که آن درد به صد هزار درمان ندهم

 

شهرام ناظری:

من درد تورا زدست آسان ندهم        دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم       که آن درد به صد هزار درمان ندهم (گوشه داد – سوز و گداز)

دانلود یادگار دوست بخش اول

تراک 2

گوینده:

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد         آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد؟    جز غم،که هزار آفرین بر غم باد

 

در عشق تو ام،نصیحت و پند چه سود؟     زهراب چشیده ام مرا قند چه سود؟

گویند مرا که،بند بر پاش نهید                دیوانه دل است،پام بر بند چه سود؟

 

گوینده:

من ذره و خورشید لقایی تو مرا         بیمار غمم عین دوایی تو مرا

بی بال پر اندر پی تو میپرم             من که شده ام،چو کهربایی تو مرا


گوینده:

غم را بر او گزیده میباید کرد        وز چاه طمع بریده میباید کرد

خون دل من ریخته میخواهد یار     این کار مرا به دیده میباید کرد

 

آبی که از این دیده چو خون میریزد            خون است، بیا ببین که چون میریزد

پیداست که خون من چه برداشت کند           دل میخورد و دیده برون میریزد

عاشق همه سال مست و رسوا بادا             دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هوشیاری غصه هر چیز خوریم            چون مست شدیم،هرچه بادا بادا

 

شهرام ناظری:

دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد          دل را سپر تیر بلا خواهم کرد

عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام      امروز به خون دل قضا خواهم کرد (آواز راک عبدالله)


گوینده:

از بس که برآورد غمت آه از من        ترسم که شود به کام بدخواه از من

دردا که ز هجران تو ای جان جهان!      خون شد دلم و دلت نه آگاه از من


شهرام ناظری:

از بس که برآورد غمت آه از من           ترسم که شود به کام بدخواه از من

دردا که ز هجران تو ای جان جهان!      خون شد دلم و دلت نه آگاه از من (آواز راک کشمیر)


شهرام ناظری:

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد           بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق           اما نه چنین زار که این بار افتاد

 

سودای تورابهانه ای بس باشد            مدهوش تو را ترانه ای بس باشد

در کشتن ما چه میزنی تیر جفا؟         ما را سر تازیانه ای بس باشد (تصنیف راک عبدالله)

شهرام ناظری

 

گوینده:

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم               شعر غزل و دو بیتی آموخته ایم

در عشق، که او جان و دل و دیده ی ماست      جان و دل ودیده،هر سه را سوخته ایم

دانلود یادگار دوست بخش دوم

منبع : آواز ایرانی(باتشکر از کسری وحیدی)


اگر پرده به کنار رود، بر یقین من افزوده نمی شود.

حال خلد و حجیم دانستم به یقین آن چنان که می باید
گر حجاب از میانه برگیرند آن یقین ذره ای نیفزاید

رشیدالدین وطواط

پرده را گر ز پیش بردارند مر مرا در یقین نیفزاید
زانکه امروز کار فردا را آنچنان دیده ام که می باید

محمدبن غازی ملطیوی

مردم خفتگانند؛ چون بمیرند بیدار می شوند.

مردمان غافلند از عُقبی همه گویی به خفتگان مانند
ضرر غفلتی که می ورزند چون بمیرند آنگهی دانند

رشیدالدین وطو

از این خواب اگر کوته است ار دراز گِه مرگ بیدار گردیم باز

اسدی طوسی

تا چنین زنده ای تو در خوابی چون بمیری تمام دریابی

اوحدی

گفت مرد خرد در این معنی که سخن های اوست چون فتوی
خفته اند آدمی ز حرص و غلو مرگ چون رخ نمود «فانتبهوا»

حدیقه سنایی

مردم به زمانه خویش شبیه ترند تا به پدران خویش.

خلق را نیست سیرت پدران همه بر سیرت زمانه روند
دوستند آن که را زمانه نواخت دشمنند آن که را زمانه فکند

رشیدالدین وطواط

سربه سرخلق جهان مانند دَورند ای پسر نیستند از صد یکی ماننده جدّ و پدر

عادل بن علی شیرازی

آن که قدر و اندازه خویش بشناسد، هلاک نمی شود.

هرکه مقدار خویشتن بشناخت از همه حادثات ایمن گشت
از مضیق غرور بیرون جست در مقام سرور ساکن گشت

رشیدالدین وطواط

گرفتی از سر غفلت کم خویش نمی دانی بهای یک دم خویش
از این غفلت چو فردا گردی آگاه پشیمانی ندارد سودت آنگاه

عطار نیشابوری

ارزش هرکس به اندازه چیزی است که آن را نیکو می داند.

قیمت تو در آن قَدَر علم است که تن خود بدان بیارایی
خلق در قیمتت بیفزایند چون تو در علم خود بیفزایی

رشیدالدین وطواط

قیمت هرکس به قدر علم اوست همچنین گفته است امیرالمؤمنین

ناصرخسرو

شرف و قیمت و قدر تو به فضل و هنر است نه به دیدار و به دینار و به سود و به زیان

فرّخی

هرکه خود را بشناسد، پروردگار خویش را خواهد شناخت.

بر وجود خدای، عزّ و جلّ هست نفس تو حجتی قاطع
چون بدانی تو نفس را، دانی کوست مصنوع و ایزدش صانع

رشیدالدین وطواط

چون گوهر خویش را ندانستی مر خالق خویش را کجا دانی

ناصرخسرو

چون تو در علم خود زبون باشی عارف کردگار چون باشی

سنایی

مرد در زیر زبانش پنهان است.

مرد پنهان بود به زیر زبان چون بگوید سخن بدانندش
خوب گوید، لبیب گویندش زشت گوید، سفیه خوانندش

رشیدالدین وطواط

تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد

سعدی

زبان در دهان ای خردمند چیست کلید درِ گنج صاحب هنر
چون در بسته باشد چه داند کسی که جوهرفروش است یا پیله ور

سعدی

آدمی مخفی است در زیر زبان این زبان پرده است بر درگاه جان

مولوی

با هر سخنی که گفت برهان شده مرد کش پایه به چاه یا به کیهان شده مرد
پس حرف همان است که مولا فرمود «در زیر زبان خویش پنهان شده مرد»

شهریار

پرده گشایِ عقلِ هر آن کس بود سخن بتوان شناخت نیک و بد هرکس از کلام

لامع

هنر به دست بیان است از اختیار سخن چنان که زیر زبان است پایگاه رجال

عنصری

حال متکلم از کلامش پیداست از کوزه همان برون تراود که در اوست

شیخ بهایی

سخن آوای هرچه بردارد مایه خویش از او پدید آرد
بنماید به خلق پایه خویش آگهی شان دهد ز مایه خویش
گرچه مردی بزرگوار بود در معانی سخن گزار بود
تا نگوید سخن ندانندش خیره و عمرسار خوانندش
مرد زیر زبان بود پنهان سایر است این مثل به گرد جهان

هرکه زبان او خوش باشد، برادران او بسیار باشند.

گر زبانت خوش است جمله خلق در مودّت برادران تواند
ور زبانت بدست، در خانه خصمِ جانِ تو چاکرانِ تواند

رشیدالدین وطواط

همی تا توانی سخن نرم دار دل مردمان با سخن گرم دار
کسی را میازار در گفتگوی به کین و زیان کسان ره مپوی

ملک الشعرای بهار

خوب گفتن پیشه کن با هرکسی کاین برون آهنجد از دل بیخ کین
مر سخن را گندمین و چرب کن گر نداری نان چرب و گندمین
خوب گفتار ای پسر بیرون برد از میان ابروی دشمنْت چین

ناصرخسرو

با نیکی کردن آزاد بنده می شود [و راه خدمتکاری می پوید].

گرت باید که پیش تو باشند سروران جهان سرافکنده
مردمی کن که مردمی کردن مرد آزاد را کند بنده

رشیدالدین وطواط

بشارت ده مال بخیل را به میراث خوار یا آفتی از روزگار.

هرکه را مال هست و خوردن نیست او از آن مال بهره کی دارد
یا به تاراج حادثات دهد یا به میراث خوار بگذارد

رشیدالدین وطواط

بخل نخلی است دخل آن همه خار خار آن جان خستگان آزار
بخل نخلی است نوش آن همه نیش جگر خستگان ز نیشش ریش
هیچ گه بر در بخیل مرو به عزیزی او ذلیل مشو

جامی

هرکه بر خویشتن نبخشاید گر نبخشد کسی بر او، شاید

سعدی

گر تو را مال و جاه و تمکین است حادث و وارث از پی این است

سنایی

روز و شب منتظر حادث و وارث باشد هرکجا آزوَری ضابط و زرداری هست

ابن یمین فریومدی

نگاه نکن که می گوید؛ ببین چه می گوید.

شرف قائل و خساسست او در سخن کی کنند هیچ اثر
تو سخن را نگر که حالش چیست در گزارنده سخن منگر

رشیدالدین وطواط

سپردن به گفتار گوینده گوش به تن نوش یابی، به دل رای و هوش
سخنگوی چون برگشاید سَخُن بمان تا بگوید، تو تندی مکن
سخن بشنو و بهترین یادگیر نگر تا کدام آیدت دلپذیر

فردوسی

زاری کردن به وقت بلا، تمامی محنت است؛ [چرا که موجب محرومیت از ثواب الهی می شود].

در بلیت جزع مکن که جزع به تمامی دلت کند رنجور
هیچ رنجی تمام تر زان نیست کز ثواب خدای مانی دور

رشیدالدین

گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار ای برادر تا نبینی غمگسار خویش را

سعدی

با وجود ستم، هیچ پیروزی ای وجود ندارد.

هرکه از راه بَغْی چیزی جُست ظفر از راه او عنان برتافت
ور ظفر یافت منفعت نگرفت پس چنان است آن ظفر که نیافت

رشیدالدین وطواط

با بودن خودخواهی، ستایشی هم نیست؛ [یعنی هرکه خودخواه باشد، مردم ستایش او نمی گویند و دوستی او نمی جویند].

هرکه را کبر پیشه شد همه خلق در محافل جفای او گویند
و ان که بر مَنْهج تواضع رفت همه عالم ثنای او گویند

رشیدالدین وطواط

تا به کی سرْ پر غرور از گفتنِ ما داشتن تا به کی بر دل سرور از گفتنِ من داشتن

اختر خراسانی

با بودن بخل، هیچ نیکویی نیست [یعنی مردم نسبت به آن که بخیل باشد، نیکی نمی کنند، یا بخل و نیکی با هم جمع نمی شوند].

هرکه را بخل پیشه شد، دگران نیست ممکن که طاعتش دارند
حق گزاری است طاعت و او را نبُوَد حق، چگونه بگزارند

رشیدالدین وطواط

بخیلی مکن هیچ اگر مردمی همانا که کم باشی از آدمی

فردوسی

هرکه بر خویشتن نبخشاید گر نبخشد کسی بر او، شاید

سعدی

از بخیل چنان کند پرهیز که خردمندِ پارسا ز حرام

فرخی

بسیار غذا خوردن مانع تندرستی است.

نشود جمع هیچ مردم را تندرستی و خوردنِ بسیار
مذهب خویش ساز کم خوردن گرْت جان عزیز هست به کار

رشیدالدین وطواط

خوردن برای زیستن و ذکر کردن است تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است

سعدی

مشو در خورش تند و بسیار خوار به خوان کسان دست کوتاه دار
به هر خوردنی دست منما دراز از آن خور کجا هست پیشت فراز

ملک الشعرای بهار

طعام افزون مخور ناگاه و ناساز که آن افزون تو را بی شک خورد باز

عطار

اشک چون شنگرف اسرار دل است سیر خوردن چیست؟ زنگار دل است

عطار

هرکه بر تن می فزاید نور جان کم می کند می گذارم «فیض» تن تا نور جان آید مرا

فیض کاشانی

سالاری و بزرگی با بی ادبی جمع نمی شود.

بی ادب مرد کی شود مهتر گرچه او را جلالت نسب است
با ادب باش تا بزرگ شوی که بزرگی نتیجه ادب است

رشیدالدین وطواط

بی ادب تنها نه خود را داشت بد بلکه آتش در همه افاق زد

مولوی

سرمایه بزرگی و دولت بود ادب کاهنده مشقت و زحمت بود ادب
چندان که گشته بی ادبی شاهد غرور صد آن قدر دلیل کیاست بود ادب
کی می رسد ز بی ادبی مرد ره به جای چون هادی طریق نبالت بود ادب
می کوش در جهان که عزیز جهان شوی چون منتج فواید عزت بود ادب
داری اگر هوای بزرگی ادیب باش مستلزم فنون کرامت بود ادب

لامع

با ادب را ادب سپاه بس است بی ادب با هزار کس تنهاست

ابوالحسن شهید

مهر محکم شود ز خوش خویی دوستی کم کند تُرُش رویی
خُلق خوش خَلق را شکار کند صفتی بیش از این چه کار کند

اوحدی


دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389

شهادت صدیقه طاهره زهرای مرضیه سلام الله علیها تسلیت باد

   نوشته شده توسط: مسعود    نوع مطلب :متفرقه ،منتخب اشعار شاعران ،


سالروز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها  و ایام فاطمیه  ؛          

بر تمام شیعیان و ارادتمندان اهل بیت علیهم السلام تسلیت  می گوییم


زهرا ای سرو خمیده قامت

ای یاس بنفشه پیکر

هم شاخه تو بشکسته

هم لاله تو شد پرپر

نظاره کن به اشک و آهم

به التماس در نگاهم

پرستوی مهاجر من

صبر و قرار خانه من

مرو مرو که بی پناهم

پرستوی مهاجر من

آه آه آه سینه نیلوفران گشته غم تو

می روی و خون من بر گردن تو



یکشنبه هشتم فروردین 1389

نوروز در شعر امام خمینی رحمه الله علیه

   نوشته شده توسط: مسعود    نوع مطلب :منتخب اشعار شاعران ،


باد نوروز وزیده است به كوه و صحرا

جامه عید بپوشند، چه شاه و چه گدا

بلبل باغ جنان را نبود راه به دوست

نازم آن مطرب مجلس كه بود قبله نما

صوفى و عارف از این بادیه دور افتادند

جام مى گیر ز مطرب، كه روى سوى صفا

همه در عید به صحرا و گلستان بروند

من سرمست زمیخانه كنم رو به خدا

عید نوروز مبارك به غنى و درویش

یار دلدار! زبتخانه درى رابگشا

گرمرا ره به در پیر خرابات دهى

به سروجان به سویش راه نوردم نه به پا

سالها در صف ارباب عمائم بودم

تا به دلدار رسیدم، نكنم باز خطا [1]

حضرت امام(ره) ضمن مبارك شمردن عید نوروز بر فقیر و غنى و پوشیدن جامه نو در این ایام، و رفتن به كوه وصحرا و باغ و بستان را ستوده و در وصف بهار قصیده ذیل را سروده است:

بهار شد در میخانه باز باید كرد

به سوى قبله عاشق نماز باید كرد

نسیم قدس به عشاق باغ مژده دهد

كه دل ز هردو جهان بى نیاز باید كرد

كنون كه دست به دامان سرو مى نرسد

به بید عاشق مجنون، نیاز باید كرد

غمى كه در دلم از عشق گلعذاران است

دوا به جام مى چاره ساز باید كرد

كنون كه دست به دامان بوستان نرسد

نظر به سرو قدى سرفراز باید كرد [2



[1]. دیوان شعر امام خمینى(ره)، ص 39، چاپ ششم، دفتر نشر آثار حضرت امام(ره)، سال 1374 شمسى.

[2]. همان، ص 80.



چهارشنبه هفتم بهمن 1388

شاعران بینوا خوانند شعر با نوا

   نوشته شده توسط: مسعود    نوع مطلب :منتخب اشعار شاعران ،

شاعران بینوا خوانند شعر با نوا

وز نوای شعرشان افزون نمی‌گردد نوا


طوطی‌اند و گفت نتوانند جز آموخته

عندلیبم من که هر ساعت دگر سازم نوا


اندر آن معنی که گویم بدهم انصاف سخن

پادشاهم بر سخن، ظالم نشاید پادشا


باطلی گر حق کنم عالم مرا گردد مقر

ور حقی باطل کنم منکر نگردد کس مرا


گوهر ار در زیر پای آرم کنم سنگ سیاه

خاک اگر در دست گیرم سازم از وی کیمیا


گر هجا گویم رمد از پیش من دیو سپید

ور غزل خوانم مرا منقاد گردد اژدها


کس مرا نشناسد و بیگانه رویم نزد خلق

زانکه در گیتی ز بی‌جنسی ندارم آشنا

شعر از مسعود سعد سلمان
 

 




تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4