پنجشنبه یکم مرداد 1388

حکایات شیرین

   نوشته شده توسط: مسعود    نوع مطلب :لطائف و حکایات ،

حیله
بن مزاحم به یك نصرانى گفت : اى كاش اسلام اختیار مى كردى ، نصرانى گفت : من اسلام را دوست مى دارم ، جز اینكه به خمر و عرق و شراب علاقه زیادى دارم ، ضحاك گفت : مانعى ندارد تو اسلام بیاور و شراب هم بخور، پس چون مسلمان شد، به او گفت : اكنون مسلمان شدى اگر عرق و شراب هم بخورى تو را حد مى زنیم ، و اگر از اسلام به دین خود برگردى مرتد مى شوى و تو را مى كشیم ، پس او عرق و شراب را ترك كرده و مسلمان خوبى شد   لطیفه
یك گبرى مسلمان شد، پس روزه گرفتن براى او خیلى سنگین بود داخل سرداب منزلش شد و روزه خود را افطار كرد و مشغول غذا خوردن شد، فرزندش كه صداى او را حس كرد گفت : كیست ؟ پدرش در جواب گفت : پدر بد بخت تو است كه دارد نان خودش را مى خورد و از مردم مى ترسد
لطیفه
محدثى(راوی احادیث ) با یك مسیحى در كشتى نشسته بودند، آن مسیحى از شیشه اى كه همراهش بود شربتى ریخته و خورد، سپس شربتى را ریخته و به آن محدث داد، محدث هم از آن شیشه شربت تناول كرد، آن شخص ‍ مسیحى به او گفت : این كه به تو دادم خوردى خمر و شراب بود محدث به او گفت : از كجا فهمیدى خمر است ؟ مسیحى گفت : چون غلام من آن را از یك یهودى خرید، محدث با عجله و شتاب بقیه آن را هم خورد، و به آن مسیحى گفت : من از تو احمق تر ندیدم ، چون ما اصحاب حدیث در روایاتى مثل حدیث سفیان بن عیینة و سعیدبن جبیر (که از انسان های موثق و مورد اعتماد زمان خویش بوده اند) تاءمل (احتیاط در پذیرش ) مى كنیم ، حالا بیاییم قول یك مسیحى را از یهودى را تصدیق كنیم ؟ به خدا قسم آن را نخوردم جز براى ضعف اسناد و سندهاى روایت .                                 
لطیفه
گویند: عربى در بیابان گربه اى را شكار كرد و نفهمید چیست ؟ كسى او را دید و گفت : این سنور چیست ؟ و دیگرى او را ملاقات كرد و گفت : این هر چیست ؟ و سومى او را دیده و گفت : این قط چیست كه به دستت گرفته اى ؟ و چهارمى او را دید و گفت : این ضیون چیست ؟ و پنجمى با او برخورد كرد و گفت : این خیدع چیست ؟ و ششمى او را دیده و گفت : این خیطل چیست ؟ هفتمى او را دید و گفت : این دمه چیست ؟
عرب بیابانى گفت : آن را مى برم و مى فروشم شاید خدا به وسیله آن مال كثیرى به من بدهد آن را به بازار آورد، كسى به او گفت : چند مى فروشى ؟ گفت به صد درهم ، به او گفتند آن بیش از نیم درهم ارزش ندارد، گربه را انداخت و گفت : خدا لعنتش كند چقدر اسمهاى زیادى دارد ولى پولش ‍ كم است .                                                   
لطیفه
در نجف اشرف عربى فقیر گربه اى را گرفته پیش طلبه اى آورد و گفت : به من كمك كن و این گربه را از من بگیر و به اندازه یك وعده غذا به من كمك كن ، طلبه گفت : من گربه نمى خواهم اما مقدارى به تو كمك مى كنم ، فقیر گفت : نه نمى شود من گدا نیستم ، پس این گربه را در عوض ‍ بگیر، طلبه هم گربه را گرفت و مقدارى به او كمك كرد فردا دید كه عده اى از عربها پشت حجره او صف بسته اند و هر كدام گربه اى را در دست دارند و به طلبه مى گویند: شنیده ایم كه تو گربه مى خرى گربه ما را هم بخر و به ما پول بده


تعداد کل صفحات: 8 ... 5 6 7 8
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic