تبلیغات
مخزن المعارف و اللطائف - میلاد منجی عالم بشریت خجسته باد
سه شنبه پنجم مرداد 1389

میلاد منجی عالم بشریت خجسته باد

   نوشته شده توسط: مسعود    نوع مطلب :متفرقه ،




ماه نیمه شعبان، دامن فرا می چید و چون عابری بی مركب، عرصه آسمان راترك می گفت. هاله ماه، همچون مروارید اشك، از چشم آسمان بر سینه فلق می غلتید. لحظاتی بعد، در و دیوار سامرا، نقاب شب را به كناری می زد و سپیده سحرگاهان، پیشانی روشن اش را بر ریگزارهای ساكت صحرا می سایید. دروازه سحر اندك اندك باز می شد و جهان با شروع صبحی مبارك، شكوه دیگری به خود می گرفت. هنوز نغمه و نیایش سحرگاهی به پایان نرسیده بود كه در یكی از خانه های گلین شهر، كودكی به دنیا آمد كه او نیز بی درنگ، با زمزمه موحدانه صبح همنوا شد. پدر در حالی كه شكر و شادی در چشمانش موج می زد، فرمود: «حمد و سپاس خدای را كه عمرم بخشید تا جانشینم را- كه از من است و در صورت و سیرت شبیه ترین مردم به رسول خداست- ببینم. خدایش در پرده ستر نگاه می دارد و سپس ظاهر می شود و زمین را از عدالت پر می كند آن چنان كه از ستم پر شده است.»
و بدین ترتیب، در آن سپیده دم، شگفت انگیزترین ولادت بر دامان زمین نقش بست و مهدی(عج)؛ آن طفل موعود، پس از چند لحظه، غیبت هفتاد و چهار ساله خود را آغاز كرد و دستی قادر در آستین غیب فرو رفت و از آن پس، چشم انتظاری آدم و عالم آغاز شد.
آنك ای نازدانه نرگس! از آن غیبت مقدر، روزگار درازی است كه می گذرد و ما هر جمعه، چشم راه نشین خود را با سوزن صبر به قدمگاه مشرقی ات می دوزیم و همه جاده های دور و نزدیك را، به صبح جمعه می رسانیم تا جان سرشار از انتظارمان را، به لحظه ظهور ذوالفقار شما برسانیم و با یاد غروب غصه های زینب سلام الله علیها دستی بر یالهای ذوالجناح تان بكشیم.
سالار سبزپوش دل! سالهاست كه بر تخته سنگ صبوری نشسته ایم تا صبح پیشانی شما، از پشت غبار غیبت برآید و چشم منتظران، به جاروب مژگان، خاك غریبی از پیراهنتان بروبد و غبار نعلین شما را، به باران اشك بشوید. اما چه كنیم كه غروب جمعه ها، بی حضور نرگس چشم شما از راه می رسد و عطر عبایتان را، در غربت ما كه به درازای غیبت شماست، می پراكند. آقا! حكایت انتظار ما امروزی نیست. این داغ، پیش از آن كه گل وجود شما در دامان نرگس، به ناز بشكفد و باز روزی دیگر، در غنچه راز غائب شود، بر پیشانی ما نشسته بود. ما وارث اندوه كوفه و كربلاییم، ما چشم به راه رقص ذوالفقار و شیهه ذوالجناحیم.
ای سوار صبح ظهور! بیایید كه دیگر دیر است. دیر از آن رو كه جانمان را دیگر تاب تحمل دوری شما نیست. بیایید و نگاه قبیله انتظار را، از سر راه بردارید. آقا! شما دعا كنید، كه دعای فرج بر زبان شما خوش تر است.
میلاد مبارک باد