تبلیغات
مخزن المعارف و اللطائف - حکایتی از تذکره الاولیاء عطار(در احوال بایزید بسطامی)
پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389

حکایتی از تذکره الاولیاء عطار(در احوال بایزید بسطامی)

   نوشته شده توسط: مسعود    نوع مطلب :لطائف و حکایات ،



بایزید گفت: «مرید را حلاوت طاعت دهند، چون بدآن خُرَّم شود، شادی او حجابِ قرب او گردد». و گفت: «کمترین درجه عارف آن است که صفات حق در وی بود».

و گفت: بعد از ریاضات چهل ساله شبی حجاب برداشتند. زاری کردم تا راهم دادند. خطاب آمد که :«با کوزه یی که تو داری و پوستینی، تو را بار نیست». کوزه و پوستین بینداختم. ندایی شنیدم که :«یا بایزید! با این مدعیان بگو که : بایزید بعد از چهل سال مجاهده و ریاضت با کوزه یی شکسته و پوستینی پاره پاره، تا نینداخت، بار نیافت. شما با چندین علایق که به خود باز بسته اید و طریقت را دانه دام هوای نفس ساخته، کلّا و حاشا! که هرگز بار نیابید».

و گفت: سی سال بود تا من می گفتم : چنین کن و چنین ده. چون به قدم اول معرفت رسیدم، گفتم: الهی! تو مرا باش و هر چه خواهی کن». و گفت :«یک بار به درگاه او مناجات کردم و گفتم : کیف السلوک الیک؟( سلوک به سوی تو چگونه است) ندایی شنیدم که : ای«بایزید! طلق نفسک ثلثا، ثم قل: الله». نخست خود را سه طلاق ده، و آن گاه حدیث ما کن.

و گفت:«چهل سال روی به خلق آوردم و ایشان را به حق خواندم و کس اجابت نکرد. روی از ایشان بگردانیدم و به حضرت رفتم. همه را پیش از خود آنجا دیدم». یعنی عنایت حق، در حق خلق بیش از عنایت خود دیدم. آنچه می خواستم، حق تعالی به یک عنایت آن همه را پیش از من به خود رسانید.

و گفت:« از بایزیدی بیرون آمدم، چون مار از پوست. پس نگه کردم، عاشق و معشوق را یکی دیدم که در عالم توحید همه یکی توان دید». و گفت:«ندا کردند از من در من که : ای تو،من» ــ یعنی به مقام الفناء فی الله رسیدم ــ و گفت:«چند هزار مقامات از پس کردم، چون نگه کردم خود را در مقام حرف ِ الله دیدم » ــ یعنی به معنی الله که آن کنه است، راه نیست ــ و گفت:«حق ــ تعالی ــ سی سال آینه من بود. اکنون من آینه ی خودم» ــ یعنی آنچه من بودم نماندم. که من و حق شرک بود. چون من نماندم، حق ـ تعالی ـ آینه خویش است. این که می گویم که : اکنون آینه خویشم، حق است که به زبان من سخن می گوید و من در میانه ناپدید ـ و گفت:«سالها بدین درگاه مجاور بودم، به عاقبت جز هیبت و حیرت، نصیب من نیامد». و گفت:«به درگاه عزت شدم، هیچ زحمت نبود. اهل دنیا به دنیا مشغول بودند و محجوب، و اهل آخرت به آخرت، و مدعیان به دعوی، و ارباب طریقت و تصوف قومی به اکل و شرب و قومی به سماع و رقص، و آنها که متقدمان راه بودند و پیش روان سپاه، در بادیه حیرت گم شده بودند و در دریای عجز غرق گشته.

و گفت:«توبت از معصیت یکی است و از طاعت هزار». ــ یعنی عُجب در طاعت بتر از گناه ــ و گفت: «کمال درجه عارف سوزش او بود در محبت».