تبلیغات
مخزن المعارف و اللطائف - لطائف وحکایت
سه شنبه هجدهم اسفند 1388

لطائف وحکایت

   نوشته شده توسط: مسعود    نوع مطلب :لطائف و حکایات ،

پادشاهى روزى به وزیر خویش گفت : چه خوبست پادشاهى ! اگر جاودانه باشد. و وزیر گفت : اگر جاودانه باشد، نوبت به تو نمى رسید


از (ابن اثیر)  احوال مردى را پرسیدند كه چون قرآن بر او خوانند بیهوش شود گفت میان ما و او پیمان ! كه او بر دیوار بنشانند و تمامى قرآن از آغاز تا انجام را بر او فرو خوانند. اگر فرو افتد، (از دیوار)چنانست كه او دعوى مى كنند.


عارفى گفته است :
چون پدر ما - آدم - پس از آن كه به او گفته شد:(اسكن انت و زوجك الجنة )(تو و همسرت ، در بهشت آرام گیرید - سوره 2 - آیه 35) از او یك گناه سر زد و از بهشت رانده شد. ما چگونه امید داریم كه با گناه ورزى هاى پى در پى ، به بهشت رویم ؟
مؤلف ، این ابیات را در همین مضمون در كتاب (سفر حجاز) به فارسى سروده است :
جد تو، آدم ، بهشتش جاى بود
قدسیان كردند بهر او سجود
یك گنه چون كرد، گفتندش تمام
مذنبى ، مذنب ، برو! بیرون خرام
تو طمع دارى كه با چندین گناه
داخل جنت شوى اى رو سیاه


ابو حنیفه در بارگاه خلیفه - مهدى -مؤمن الطاق (وزیر مهدی که شیعه بود) را گفت : پیشواى تو درگذشت - یعنى : امام جعفر صادق (ع ) - (مؤمن الطاق ) گفت : اما پیشواى تو را تا روز رستاخیز مهلت داده اند - یعنى شیطان - مهدى خندید و دستور داد تا (مؤمن الطاق ) را ده هزار درهم دادند



(حجاج )، بادیه نشینى را دید و او را گفت : در دستت چیست ؟ گفت : عصایم است كه براى تعیین وقت نماز، آن را به زمین مى نشانم . و بدان با دشمنانم مى ستیزم . چهار پایم را با آن مى رانم . در سفر با آن نیرو مى گیرم . در راه رفتن ، بدان تكیه مى كنم ، تا گامهایم را فراخ ‌تر بردارم . با آن ، از نهر مى پرم ، تا سپر افتادنم باشد. عباى خویش را بدان مى آویزم ، و مرا از سرما و گرما، نگه مى دارد. با آن ، آن چه را كه از من دور است ، به سوى خود مى كشم . سفره و ابزار دیگر را به آن مى آویزم . با آن مى آویزم . با آن ، كك هاى گزنده را مى رانم . نبرد به جاى نیزه به كارش مى گیرم . و در مبارزه به منزله شمشیرم است .
آن را از پدرم به ارث برده ام ، و پس از من ، به پسرم به ارث مى رسد. با آن ، برگ درختان را براى گوسفندانم مى ریزم و در موارد دیگر نیز آن را به كار مى گیرم . حجاج مبهوت شد و به راه خود رفت .



یكى از سودگران (تاجران)نیشابور، كنیزك خویش را نزد ابوعثمان حمیرى به امانت سپرد روزى نگاه شیخ بر او افتاد و فریفته او شد. پس ، احوال خویش را به مراد خویش (ابو حفص حدّاد) نوشت . و او، در پاسخ ، وى فرمان داد، تا به رى ، به نزد(شیخ یوسف ) برود. ابو عثمان ، چون به رى رسید، و از مردم ، نشان شیخ یوسف را جویا شد، او را به نكوهش ‍ گرفتند(بدگویی شیخ یوسف کردند) كه : مرد پرهیزگار چون تو، چگونه جویاى خانه بدكارى همچون اوست ؟ که شیخ یوسف مرد شراب خوار  غلامباره (کسی که با پسران مراوده و معاشقه دارد) است که در کوی می فروشان خانه دارد . پس ، به نیشابور بازگشت و آن چه گذشته بود، به شیخش باز گفت : و بار دیگر ماءمور شد تا به رى برود و شیخ یوسف را ملاقات كند. پس ، بار دیگر به رى رفت و نشانى خانه او، در كوى میفروشانست . پس ، به نزد او آمد و سلام كرد. شیخ یوسف ، جوابش باز داد و تعظیم كرد و در كنار او كودكى زیبا روى نشسته بود و بر جانب دیگرش شیشه اى نهاده بود كه پر از چیزى همچون شراب بود. ابو عثمان ، او را گفت : چرا در این كوى منزل گزیده اى ؟ گفت : ستمگرى ، خانه هاى یاران ما خرید و به میخانه بدل كرد. اما به خانه من نیازى نداشت . ابو عثمان پرسید: این پسر، كیست ؟ و این شراب چه ؟ گفت : این پسر، فرزند منست و این شیشه سركه است  که نان خورشت من است . ابو عثمان گفت : چرا خویش در محل تهمت افكنده اى ؟ گفت : تا مردم ، گمان نبرند، كه من امین و مورد اعتمادم و كنیزكشان به ودیعه به من نپرسند و به عشق آنان دچار نیابم . ابو عثمان ، بسیار گریست و مقصود شیخ خویش دریافت .