تبلیغات
مخزن المعارف و اللطائف
یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388

دستورالعمل عرفانی _امام خمینی

   نوشته شده توسط: مسعود    نوع مطلب :مباحث و مقالات معرفتی ،

بسم الله الرحمن الرحیم

هان اى عزیز! از خواب بیدار شو، از غفلت تنبه پیدا كن دامن همت بر كمر زن و تا وقت است فرصت را غنیمت بشمار، و تا عمر باقى است و قواى تو در تحت تصرف تو است ، و جوانى برقرار است و اخلاق فاسده بر تو غالب نشده ، و ملكات رذیله بر تو چیره نگردیده ، چاره اى كن ! و دوائى براى رفع اخلاق فاسده و قبیحه پیدا كن ، و راهى براى اطفاء نائره (فرونشاندن شعله ) شهوت و غضب پیدا نما.
بهترین علاج ها كه ((علماى اخلاق و اهل سلوك )) از براى این مفاسد اخلاقى فرموده اند، این است كه هر یك از این ملكات زشت را كه در خود مى بینى ، در نظر بگیرى ، و بر خلاف آن تا چندى ، مردانه قیام و اقدام كنى ، و همت بگمارى برخلاف نفس تا مدتى ، و بر ضد خواهش آن رذیله ، رفتار كنى ؛ و از خداى تعالى در هر حال ، توفیق طلب كنى كه با تو اعانت كند در این مجاهده .
مسلما، بعد از مدت قلیلى ، آن خلق زشت ، رفع شده و شیطان و جندش ‍ (لشكریانش ) از این سنگر، فرار كرده ؛ جنود رحمانى به جاى آنها، بر قرار مى شود.
مثلا: یكى از ذمائم اخلاق كه اسباب هلاكت انسان است ، و موجب فشار قبر است ، و انسان را در دو دنیا، معذب دارد، بد خلقى با اهل خانه یا همسایگان یا هم شغل یا اهل بازار و محله ، است كه این زائیده غضب و شهوت است .
اگر انسان مجاهد، مدتى در صدد برآید كه هر وقت ناملائمى پیش آمد مى كنى از براى او، و آتش غضب شعله ور مى شود، و بناى سوزاندن باطن را مى گذارد، و دعوت مى كند او را به ناسزا گفتن و بدگوئى كردن ؛ برخلاف نفس اقدام كرده ، عاقبت بد و نتیجه زشتى این خلق را یاد بیاورد، در عوض ‍ ملائمت به خرج دهد، و در باطن شیطان را لعن كند، و به خدا از او پناه ببرد. من به شما قول مى دهم كه اگر چنین رفتار كنى ، بعد از چند مرتبه تكرار آن ، به كلى ((خلق )) عوض شده و ((خلق نیكو)) در مملكت باطن شما منزل ، مى كند.
ولى اگر مطابق میل نفس رفتار كنید! اولا: در همین عالم ، ممكن است شما را نیست و نابود كند.
((پناه مى برم به خداى تعالى از غضب )) كه مى شود در یك آن ، انسان را در دو دنیا هلاك كند؛ خداى نخواسته موجب قتل نفس بشود. ممكن است ، انسان در حال غضب به نوامیس الهیه ، ناسزا بگوید؛ چنانكه دیده ایم ، مردم در حال غضب كه ((رده )) (سخنى كه سبب ارتداد مى شود) گفتند و مرتد شدند.
حكماء فرموده اند: ((كشتى بى ناخدا كه در موج هاى سخت دریا گرفتار شود، به نجات نزدیك تر است از انسان در حال غضب )).
یا اگر خداى نخواسته اهل جدال و مراء، در مباحثه علمیه ، هستى ، كما اینكه بعضى از ما طلبه ها گرفتار این سریره زشت هستیم ، مدتى برخلاف نفس ، اقدام كن . در مجالس رسمى كه مشحون به علماء و عوام است ، مباحثه پیش آمد كرد، دیدى طرف صحیح مى گوید، معترف به اشتباه خودت بشو، و تصدیق آن طرف را، بكن .
امید است در اندك زمانى رفع شود این رذیله . خدا نكند كه حرف بعضى از اهل علم و مدعى مكاشفه درست باشد، مى گوید: ((براى من در یكى از مكاشفات كشف شد كه تخاصم اهل نار كه خداى تعالى اطلاع مى دهد، مجادله اهل علم و حدیث است .)) انسان اگر احتمال صحت هم بدهد، باید خیلى در صدد رفع این خصلت باشد.
((روى عن عدة من الاصحاب ، انهم قالوا: خرج علینا رسول الله صلى الله علیه و آله )) یوما و نحن نتمارى فى شیى ء من امر الدین ، فغضب غضبا شدیدا لم یغضب مثله ! و قال : انما هلك من كان قبلكم بهذا. ذروا المراء؛ فان المؤ من لا یمارى ، ذروا المراء فان المؤ من لا یمارى ؛ ذروا المراء فان الممارى قدتمت خسارته . ذروا المراء قان الممارى لا اشفع . ذروا المراء فانى زعیم بثلاث ابیات فى الجنه فى ریاضها و اوسطها و اعلاها، لمن ترك المراء و هو صادق . ذروا المراء فان اول مانهانى عنه ربى ، بعد عباده الاوثان المراء)).
و عند ((صلى الله علیه و آله )): ((لا یستكمل عبد حقیقة الایمان حتى یدع المراء و ان كان محقا)).


(از گروهى از یاران پیامبر روایت شده است : روزى پیامبر(ص ) بر ما درآمد در حالیكه ما مشغول جدل و مراء در مسئله اى از مسائل دینى بودیم آن حضرت به گونه اى خشمگین شد كه همانندش را ندیده بودیم ؛ سپس با همان حالت خشم فرمود: پیشینیان شما به همین ((مراء)) تباه شدند، رها كنید مراء را همانا مؤ من مراء و ستیزه گوئى نمى كند. مراء را رها كنید، مؤ من ((مراء)) نمى كند رها كنید مراء را، زیان كارى و خسران انسان ستیزه گوبه نهایت رسیده است . واگذارید ((مراء را)) من در روز قیامت شفاعت او نكنم . مراء را رها كنید كه من براى آنانیكه این صفت پست را رها كنند و راست كردار باشند در بهشت سه خانه را در سه جاى آن گلزار، وسط، و بالاى آن ضامنم . از مراء دورى كنید كه پروردگار من مرا پس از بت پرستى از او خوى نكوهیده نهى كرده است .)
نیز از آن حضرت نقل شده است : ((هیچ بنده ایمانش به كمال حقیقى نرسد تا آنگاه كه ((مراء)) را ترك كند، گرچه حق با او باشد.))
احادیث در این باب ، بسیار است . چقدر زشت است كه انسان به واسطه یك مغالبه جزئى كه هیچ ثمرى و اثرى ندارد، از شفاعت رسول اكرم (ص ) محروم بماند و مذاكره علم را كه افضل عبادات و طاعات است اگر با قصد صحیح باشد به صورت اعظم معاصى در آورد، و تالى عبادت اوثانش ‍ كند.
در هر حال ، انسان باید، یك یك اخلاق قبیحه فاسده را در نظر گرفته به واسطه خلاف نفس از مملكت روح خود بیرون كند. وقتى غاصب بیرون رفت ، صاحب خانه خودش مى آید محتاج به زحمت دیگرى نیست ، و عده خواهى نمى خواهد.
چون كه مجاهده نفس در این مقام به اتمام رسید، و انسان موفق شد كه جنود ابلیس را از این مملكت خارج كند و مملكتش را سكناى ملائكه الله و معبد ((عبادالله صالحین )) قرار داد؛ كار ((سلوك الى الله )) آسان مى شود؛ و راه مستقیم انسانیت روشن و واضح مى گردد؛ و ابواب بركات و جنات به روى او مفتوح مى گردد و خداى تبارك و تعالى به نظر لطف و مرحمت به او نظرى مى كند و در سلك اهل ایمان منخرط مى شود؛ و از اهل سعادت و اصحاب یمین مى شود، و راهى از ((باب معارف الهیه )) كه غایت ایجاد جن و انس است ؛ بر او باز مى شود، و خداى تبارك و تعالى در آن راه پر خطر از او دستگیرى مى فرماید. (ان شاءالله )


سه شنبه هجدهم اسفند 1388

لطائف وحکایت

   نوشته شده توسط: مسعود    نوع مطلب :لطائف و حکایات ،

پادشاهى روزى به وزیر خویش گفت : چه خوبست پادشاهى ! اگر جاودانه باشد. و وزیر گفت : اگر جاودانه باشد، نوبت به تو نمى رسید


از (ابن اثیر)  احوال مردى را پرسیدند كه چون قرآن بر او خوانند بیهوش شود گفت میان ما و او پیمان ! كه او بر دیوار بنشانند و تمامى قرآن از آغاز تا انجام را بر او فرو خوانند. اگر فرو افتد، (از دیوار)چنانست كه او دعوى مى كنند.


عارفى گفته است :
چون پدر ما - آدم - پس از آن كه به او گفته شد:(اسكن انت و زوجك الجنة )(تو و همسرت ، در بهشت آرام گیرید - سوره 2 - آیه 35) از او یك گناه سر زد و از بهشت رانده شد. ما چگونه امید داریم كه با گناه ورزى هاى پى در پى ، به بهشت رویم ؟
مؤلف ، این ابیات را در همین مضمون در كتاب (سفر حجاز) به فارسى سروده است :
جد تو، آدم ، بهشتش جاى بود
قدسیان كردند بهر او سجود
یك گنه چون كرد، گفتندش تمام
مذنبى ، مذنب ، برو! بیرون خرام
تو طمع دارى كه با چندین گناه
داخل جنت شوى اى رو سیاه


ابو حنیفه در بارگاه خلیفه - مهدى -مؤمن الطاق (وزیر مهدی که شیعه بود) را گفت : پیشواى تو درگذشت - یعنى : امام جعفر صادق (ع ) - (مؤمن الطاق ) گفت : اما پیشواى تو را تا روز رستاخیز مهلت داده اند - یعنى شیطان - مهدى خندید و دستور داد تا (مؤمن الطاق ) را ده هزار درهم دادند



(حجاج )، بادیه نشینى را دید و او را گفت : در دستت چیست ؟ گفت : عصایم است كه براى تعیین وقت نماز، آن را به زمین مى نشانم . و بدان با دشمنانم مى ستیزم . چهار پایم را با آن مى رانم . در سفر با آن نیرو مى گیرم . در راه رفتن ، بدان تكیه مى كنم ، تا گامهایم را فراخ ‌تر بردارم . با آن ، از نهر مى پرم ، تا سپر افتادنم باشد. عباى خویش را بدان مى آویزم ، و مرا از سرما و گرما، نگه مى دارد. با آن ، آن چه را كه از من دور است ، به سوى خود مى كشم . سفره و ابزار دیگر را به آن مى آویزم . با آن مى آویزم . با آن ، كك هاى گزنده را مى رانم . نبرد به جاى نیزه به كارش مى گیرم . و در مبارزه به منزله شمشیرم است .
آن را از پدرم به ارث برده ام ، و پس از من ، به پسرم به ارث مى رسد. با آن ، برگ درختان را براى گوسفندانم مى ریزم و در موارد دیگر نیز آن را به كار مى گیرم . حجاج مبهوت شد و به راه خود رفت .



یكى از سودگران (تاجران)نیشابور، كنیزك خویش را نزد ابوعثمان حمیرى به امانت سپرد روزى نگاه شیخ بر او افتاد و فریفته او شد. پس ، احوال خویش را به مراد خویش (ابو حفص حدّاد) نوشت . و او، در پاسخ ، وى فرمان داد، تا به رى ، به نزد(شیخ یوسف ) برود. ابو عثمان ، چون به رى رسید، و از مردم ، نشان شیخ یوسف را جویا شد، او را به نكوهش ‍ گرفتند(بدگویی شیخ یوسف کردند) كه : مرد پرهیزگار چون تو، چگونه جویاى خانه بدكارى همچون اوست ؟ که شیخ یوسف مرد شراب خوار  غلامباره (کسی که با پسران مراوده و معاشقه دارد) است که در کوی می فروشان خانه دارد . پس ، به نیشابور بازگشت و آن چه گذشته بود، به شیخش باز گفت : و بار دیگر ماءمور شد تا به رى برود و شیخ یوسف را ملاقات كند. پس ، بار دیگر به رى رفت و نشانى خانه او، در كوى میفروشانست . پس ، به نزد او آمد و سلام كرد. شیخ یوسف ، جوابش باز داد و تعظیم كرد و در كنار او كودكى زیبا روى نشسته بود و بر جانب دیگرش شیشه اى نهاده بود كه پر از چیزى همچون شراب بود. ابو عثمان ، او را گفت : چرا در این كوى منزل گزیده اى ؟ گفت : ستمگرى ، خانه هاى یاران ما خرید و به میخانه بدل كرد. اما به خانه من نیازى نداشت . ابو عثمان پرسید: این پسر، كیست ؟ و این شراب چه ؟ گفت : این پسر، فرزند منست و این شیشه سركه است  که نان خورشت من است . ابو عثمان گفت : چرا خویش در محل تهمت افكنده اى ؟ گفت : تا مردم ، گمان نبرند، كه من امین و مورد اعتمادم و كنیزكشان به ودیعه به من نپرسند و به عشق آنان دچار نیابم . ابو عثمان ، بسیار گریست و مقصود شیخ خویش دریافت .



یکشنبه شانزدهم اسفند 1388

رعایت حقوق برادران (وظایف منتظ