تبلیغات
مخزن المعارف و اللطائف - زندگینامه و شرح احوالات آیت الله سید علی قاضی طباطبائی(2)
فواید آیات قرآن و دعا از زبان آیت الله قاضى
دعـا، سـپـر مـؤ مـن ، اسـلحـه پیامبران علیه السلام ، ستون دین ، نور آسمان و زمین ، كلید نـجـات و گـنـجـیـنـه رسـتـگـارى اسـت . قرآن كریم مؤ منان را به دعا كه عبادتى بزرگ ، بلكه روح همه عبادتهاست دستور داده ، مى فرماید:
ادعـونـى اسـتـجب لكم ؛ ان الذین یستكبرون عن عبادتى سیدخلون جهنم داخرین (غافر: 60)؛ مرا بخوانید كه شما را اجابت مى كنم ؛ همانا به زودى كسانى كه با تكبر از عبادت من سرباز مى زدند، با خوارى داخل جهنم خواهند شد.
در روایات ، افزون بر بیان اهمیت این امر، آثار و فوایدى نیز براى بعضى از ذكرها و دعـاهـا و نیز خواصى براى برخى از آیات قرآن كریم ذكر شده است تا مؤ منان را هر چه بیشتر تشویق نماید و نیز به آنان بیاموزد كه هیچ جنبشى و هیچ اثرى از هیچ موجودى در جـهـان هـسـتـى صـادر نـمـى شـود، مـگـر آنـكـه تـحـت اراده و نـفـوذ خـداونـد قـادر متعال است و مؤ من باید در هر حال ، در سختى و آسایش و فقر و ثروت ، همواره اراده او را نافذ بداند و خود را تحت سلطه آن موجود برتر و عالى بداند.
در مـیـان تـعلیمات مرحوم آیت الله العظمى قاضى نیز به چنین مواردى برمى خوریم كه گـویـاى احـاطـه بـسـیـار ایشان بر آیات و روایات و نیز تعبد آن حكیم فرزانه و تمسك شـدیـد آن عارف یگانه به ریسمان محكم قرآن و عترت مى باشد. استاد سید حسن قاضى طباطبایى ، فرزند مرحوم قاضى ، در یادداشتهاى خود به نمونه هایى اشاره فرموده اند كه جا دارد با بیان آنها این اوراق را متبرك و نورانى سازیم :
1. آن مرحوم براى تقویت حافظه ، خواندن آیت الكرسى و معوذتین (دو سوره مباركه ناس و فلق ) را سفارش مى فرمودند.
2. مرحوم قاضى براى طلب وسعت رزق این آیات را قرائت مى نمودند:
اسـتـغـفـروا ربـكـم انـه كـان غـفـارا # یـرسـل السـمـاء عـلیـكـم مـدرارا # و یـمـددكـم بـامـوال و بـنـیـن و یـجـعـل لكـم جـنـات و یـجـعـل لكـم انـهـارا(نـوح : 12 - 10) و از پـروردگـارتـان طـلب بـخـشش كنید كه او بسیار آمرزنده است تا از آسمان ، فراوان بر شـمـا فـرو فـرسـتـد و شما را با دارایى و فرزندان نیرو بخشد و براى شما نهرهایى قرار دهد.
3. به همه سفارش مى كردند این ذكر را قرائت كنند:
اسـتـغـفـر الله الذى لا اله الا هـو مـن جـمیع ظلمى و جرمى و اسرافى على نفسى و اتوب الیه از خداوندى كه هیچ معبودى جز او نیست ، به خاطر تمامى ظلمها و گناهانم و ستمى كه بر خود روا داشته ام طلب بخشش ‍مى كنم و به سوى او باز مى گردم .
4. آن مـرحـوم در هـنـگـام اضطراب و ناراحتى هاى روحى ، خواندن این كلمات را سفارش مى كردند:
لا اله الا الله وحـده لا شـریـك له و له الحـمـد و له المـلك و هـو عـلى كـل شى ء قدیر. اعوذ بالله من همزات الشیاطین و اعوذ بك ربى من ان یحضرون ، ان الله هـو السـمـیع العلیم ،؛ هیچ معبودى جز خداوند یكتاى بى شریك وجود ندارد و ستایش و حكومت مخصوص اوست و او بر هر كارى تواناست . از وسوسه هاى شیاطین به خدا پناه مى بـرم و بـه تـو پـنـاه مـى بـرم - اى پـروردگـارم - از ایـنكه نزد من حاضر شوند، همانا خداوند شنوا و داناست .
5. بـراى حـفـظ امـنـیت خانه دستور مى دادند كه این دعا بر روى كاغذى نوشته و بر درب منزل آویخته شود:
یـا حـافـظـا لا یـنـسـى ؛ یـانعمة لا تحصى ؛ انت قلت و قولك الحق : انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون (حجر:9) اى نگهبانى كه فراموش نمى كنى و اى نعمتى كـه هـرگز به شماره در نمى آیى ، تو فرمودى ، و سخن تو حق است ، همانا قرآن را ما نازل كردیم و خود آن را حفظ خواهیم كرد.
6. در صـورت تـرس از زیـان خـوراكـى یـا نوشیدنى به خواندن این كلمات سفارش مى نمودند:
بسم الله الرحمن الرحیم خیر الاسماء اله الارض و السماء الرحمن الرحیم الذى لا یضر مـع اسـمـه سـم و لا داء؛ بـه نـام خـداونـد بـخشنده مهربان ، بهترین نامها، معبود زمین و آسمانها، خداوند رحمان و رحیمى كه با نام او هیچ سم و بیمارى اى زیان نمى رساند.
7. آن مـرحـوم سفارش مى فرمودند در صورت روبرو شدن با شخص ‍ستمگرى كه از او مـى تـرسـیـد، دسـتـهـا را باز كنید و این حروف را بر دست راست بشمارید: بسم الله الرحمن الرحیم ؛ ك - ه - ى - ع - ص و بر دست چپ نیز بسم الله الرحمن الرحیم ؛ ح - م - ع - س - ق خـوانـده شـود؛ سـپـس انـگـشـتـان دو دسـت را داخل یكدیگر نمایید.
8. براى ایمنى از نیش زدن حیوانات موذى ، این دعا را سفارش مى فرمودند: اعوذ بكلمات الله التـامـات التـى لا یـجـاوزهـن بر و لا فاجر من شر ما ذراء و من شر ما براء و من شر كـل دابـة ؛ هـو آخـذ بـنـاصـیـتـها، ان ربى على صراط مستقیم ، به كلمات تامه خداوند، كـلمـاتـى كـه هـیـچ نـیـكـوكـار و بدكارى از آن تجاوز نمى كند پناه مى برم از شر آنچه آفریده است ، او بر همه آنان تسلط دارد، همانا پروردگارم بر صراط مستقیم است .
9. زمـانـى كـه در نـجـف اشـرف بیمارى مالاریا شیوع پیدا كرد، مرحوم قاضى به افراد مبتلا توصیه مى نمودند آیاتى از قرآن را كه در مورد حضرت ابراهیم علیه السلام است ، تـلاوت نـمـایـنـد؛ مـانـنـد این آیه : قلنا یا نار كونى بردا و سلاما على ابراهیم # و اردادوا بـه كـیـدا فـجـعـلنـاهم الاخسرین (انبیاء 69 70-) گفتیم : اى آتش ! بر ابراهیم سرد و سلامت شو! و آنان خواستند با او مكر كنند، پس آنان را خوار كردیم .
10. مـرحـوم آیـت الله شـیـخ عـلى قـسـام ، یـكـى از شـاگـردان ایـشـان چـنـیـن نقل فرمودند:
مـن از جـهـت فـرامـوشـكـارى و كـمـى حـافـظـه ، بـراى آقا سید على قاضى شكایت كردم و مـخـصوصا متذكر شدم از اینكه چیزى را در جایى مى گذارم ، بعد به ذهنم مراجعه كرده و چـیـزى بـه یاد نمى آورم . مرحوم قاضى فرمودند: زمانى كه چیزى را در جایى قرار مـى دهـى ، بـخـوان : بـسـم الله الرحـمـن الرحـیـم ، فانك سوف لن تنساه ان شاء الله تعالى .
11. مـرحـوم قـاضـى قـرائت دعـاى زیـر را بـه مـدت چهل شب ، هر شب یك بار تا صد بار براى برآورده شدن حاجت سالكان درگاه الهى مفید مى دانستند:
الهى كیف ادعوك و انا انا و كیف اقطع رجائى منك و انت انت ؟ الهى اذا لم اسالك فتعطینى ، فـمـن ذا الذى ادعوه فیعطینى ؟ الهى اذا لم ادعك فتستجیب لى ، فمن ذا الذى ادعوه فیستجیب لى ؟ الهـى اذا لم اتـضـرع الیك فترحمنى ؟ فمن ذا الذى اتضرع الیه فیرحمنى ؟ الهى فـكـمـا فـلقـت البـحـر لمـوسـى عـلیـه السـلام و نـجـیـتـه اسـالك ان تـصلى على محمد و آل مـحـمـد و ان تـنـجـیـنـى مـمـا انـا فـیـه و تـفـرج عـنـى فـرجـا عـاجـلا غـیـر اجل بفضلك و رحمتك یا ارحم الراحمین .
12. مـرحـوم سـیـد هـاشـم حـداد از اسـتـاد خـویـش ، مـرحـوم قـاضـى نقل فرموده اند كه قرائت كهیعص (مریم : 1) و حمعسق (شورى : 1) و آیه و عنت الوجوه للحى القیوم و قد خاب من حمل ظلما (طه 111) براى دفع شر دشمن مفید است .
آنـچـه ذكـر شـد، بـرخـى از دعاهایى است كه آن مرحوم به شاگردان خویش ‍مى آموختند و دعـاهـاى ویـژه اى نـیـز وجـود داشـت كـه ایـشـان جـز بـراى افـراد خـاصـى نقل نمى كردند.
روش عرفانى مرحوم قاضى
عـرفـان یا شناخت خداوند تبارك و تعالى مقصدى عالى است كه هر كسى را به آن قله راه نـیـسـت . عـمـل بـه ظـواهر دین و احكام شرعى ، رعایت اخلاق اسلامى ، شناخت و مراقبت نفس و توجه باطنى به ساحت قدس الهى و غفلت از جهان فانى كه روش انبیاى الهى و اوصیاى گرامى آنان و ائمه طاهرین علیهم السلام مى باشد، شرط اصلى ورود به حریم عرفان الهى است . چه بسیار كسانى كه ادعاى كشف و شهود ذات حق را كرده اند و رسیدن به خدا و بـهـانه اى براى عمل نكردن به احكام الهى و شانه خالى كردن از زیر بار مسوولیتهاى دیـنـى قـرار داده ، تـوسـل و تـوجه به اهل بیت عصمت و طهارت علیه السلام را كه همنشین جـاویـد و ابـدى قـرآن هـسـتـنـد، تـرك نـمـوده انـد و بـه هـمـیـن دلیل از تلاش خویش بهره اى جز دورى از مقصود نبرده اند.
مـرحـوم آیـت الله العظمى قاضى طباطبایى از كسانى بود كه عرفان خود را با جمع بین ظـاهـر و بـاطـن و توجه و توسل دائمى به ساحت ائمه اطهار علیه السلام و بى اعتنایى بـه زیـنـتـهـاى دنیایى و وسوسه هاى نفسانى درآمیخته بود. ایشان همواره به شاگردان خود دستور مى دادند كه ضمن رعایت دقیق موازین شرعى و انجام واجبات و مستحبات و ترك مـحـرمـات و مكروهات ، از آداب باطنى اعمال غافل نمانند و بویژه بر حضور قلب در نماز تاكید مى فرموند.
مـرحـوم قـاضى به پیروى از استادان خویش در عرفان و اخلاق ، بهترین راه رسیدن به مقصد عالى الهى را معرفت نفس مى دانستند، همان گونه كه در روایت شریفى از على علیه السلام چنین مى خوانیم : من عرف نفسه عرف ربه ؛ هر كه خود را بشناسد، پروردگار خویش را شناخته است .
استاد علامه ، حضرت آیت الله طباطبایى قدس سره مى فرمایند: طریق توجه به نفس ، طریقه مرحوم آخوند ملا حسینقلى بوده است و شاگردان ایشان ، همه ، طریق معرفت نفس را مى پیموده اند كه ملازم معرفت رب خواهد بود.
ایـشـان بـراى اثـبات این طریق ، علاوه بر روایت فوق ، به این آیه قرآن نیز تمسك مى فـرمـایـنـد: یـا ایـهـا الذیـن آمـنـوا عـلیـكـم انـفـسـكـم لا یـضـركـم مـن ضـل اذا اهـتـدیتم (مائده : 105)؛ اى كسانى كه ایمان آوردید، مراقب نفس ‍خویش باشید؛ مبادا هنگامى كه هدایت شدید، گمراهان به شما زیانى رسانند!
هـمـان طـور كه پیش از این گفته شد، مرحوم ملا حسینقلى همدانى ، شاگرد مرحوم سید على شوشترى بود و طریقه معرفت نفس را از ایشان اخذ كرده و مرحوم شوشترى نیز این روش را از شـخـصـى بـه نـام مـلاقـلى جـولا كـه نـسـب او بـراى مـا مجهول است ، فرا گرفته بود. بدین ترتیب طریقه مرحوم آیت الله قاضى و شاگردان ایشان ، همان طریقه مرحوم ملاقلى جولاست .
مـرحـوم قـاضـى هـمـانـنـد هـمه عرفاى راستین و پیروان واقعى امامان علیه السلام ، شرط وصـول بـه مقام فناى فى الله را گذر از طریق ولایت آن رهبران معصوم مى دانست . علامه طباطبایى مى فرمایند:
رویه مرحوم استاد، آقاى قاضى نیز طبق رویه استاد بزرگ ، آخوند ملا حسینقلى همدانى ، هـمـان طـریـق مـعـرفـت نـفـس بـوده اسـت و بـراى نـفـى خـواطـر، در وهـله اول تـوجـه به نفس را دستور مى داده اند؛ بدین طریق كه سالك براى نفى خواطر باید مقدار نیم ساعت یا بیشتر را در هر شبانه روز معین نموده و در آن وقت ، توجه به نفس خود بنماید. در اثر این توجه ، رفته رفته تقویت پیدا نموده و خواطر از او نفى خواهد شد و رفته رفته معرفت نفس براى او حاصل شده و به وطن مقصود خواهد رسید؛ ان شاء الله .
اكـثر افرادى كه موفق به نفى خواطر شده و توانسته اند ذهن خود را پاك و صاف نموده و از خواطر مصفا كنند و بالاخره سلطان معرفت براى آنان طلوع نموده است . در یكى از دو حال بوده است :
اول ، در حـیـن تلاوت قرآن مجید و التفات به خواننده آن كه چه كسى در حقیقت قارى قرآن اسـت و در آن وقـت بـر آنـان مـنـكـشـف مـى شـده اسـت كـه قـارى قـرآن ، خـداسـت ، جل جلاله .
دوم ، از راه تـوسل به حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام زیرا آن حضرت را براى رفع حجاب و موانع طریق نسبت به سالكین راه خدا عنایتى عظیم است .
از مرحوم قاضى نقل شده است كه در همین مورد فرموده اند: سریان فیوضات و خیرات از مـسـیـر حـضـرت سـیـدالشـهـداسـت و پـیـشـكـار این فضیلت هم حضرت قمر بنى هاشم ، اباالفضل العباس علیه السلام است .
و نیز فرمود: وصول به مقام توحید و سیر صحیح الى الله و عرفان ذات احدیت - عز اسـمـه - بـدون ولایـت امـامان شیعه و خلفاى به حق از على بن ابى طالب علیه السلام و فرزندانش از بتول عذراء (علیهم السلام ) محال است .
و به همین دلیل همه چیز خود را مدیون قرآن و عترت مى دانست و مى فرمود: اگر من به جایى رسیده باشم ، از دو چیز است : 1. قرآن كریم ، 2. زیارت سیدالشهدا علیه السلام .
مرحوم قاضى معتقد بودند كه محال است عارف به حقیقت ولایت نرسیده باشد:
مرحوم قاضى مى فرموده است : محال است كسى به درجه توحید و عرفان برسد و مقامات و كـمـالات تـوحـیـدى را پـیدا نماید و قضیه ولایت بر او منكشف نگردد. ایشان معتقد بودند بـزرگـانـى را كـه نـامـشـان در كـتـب عـرفـان ثـبـت اسـت و آنـهـا را واصـل و فـانـى شـمـرده انـد و از اهـل ولایت نبوده اند، بلكه از عامه به شمار مى آیند، یا واصل نبوده اند و ادعاى این معنى را مى نموده اند و یا تحقیقا ولایت را ادراك كرده اند، ولى بـر حسب مصلحت زمانهاى شدت و حكام و سلاطین جور كه از عامه بوده اند، تقیه مى كردند و ابـراز نـمى نمودند؛ مانند شیخ سلیمان قندورى حنفى صاحب ینابیع المودة و مانند سید عـلى هـمدانى صاحب كتاب مودة القربى و مانند مولى محمد رومى بلخى صاحب كتاب مثنوى .
عـارف واقـعـى ، مـقـصـود خویش و مبدا تمام حوادث عالم و ذات بارى تعالى مى داند و بر خلاف گروهى كه مى پندارند آنچه مقصود است ، اسماء و صفات است و ذات خدا هیچ اثرى نـدارد، مـعـتـقـد اسـت كه اسماء و صفات ، همه به آن ذات عالى و متعالى باز مى گردند و تـعـیـنـات او هـسـتـنـد. مـرحـوم آیـت الله حاج شیخ عباس قوچانى شاگرد و وصى آیت الله العظمى قاضى مى فرمود:
یك روز به حضرت آقا عرض كردم : در عقیده شیخیه  چه اشكالى است ؟ آنها هم اهل عبادت اند و اهل ولایت اند؛ بخصوص نسبت به امامان علیهم السلام مانند خود ما بسیار اظهار محبت و اخلاص مى كنند و فقهشان هم فقه شیعه است و كتاب اخبار را معتبر مى دانند و بـه روایات ما عمل مى نمایند. خلاصه هر چه مى خواهیم بگردیم و اشكالى در آنها از جهت اخلاق و عمل پیدا كنیم ، نمى یابیم . مرحوم قاضى فرمودند: فردا شرح زیارت شـیـخ احـمـد احـسـائى را بـیـاور! مـن فـردا شـرح زیـارت او را خدمت آن مرحوم بردم . فرمودند: بخوان ! من قریب یك ساعت از آن را قرائت كردم . فرمودند: بس است . حالا براى شـمـا ظـاهر شد كه اشكال آنها در چیست ؟ اشكال آنها در عقیده شان مى باشد و این شیخ در این كتاب مى خواهد اثبات بكند كه ذات خدا داراى اسم و رسمى نیست و آن ، مافوق اسماء و صفات اوست و آنچه در عالم محقق مى گردد و با اسماء و صفات تحقق مى پذیرد، آنها مبدا خـلقـت عـالم و آدم و مؤ ثر در تدبیر شؤ ون این عالم مى باشند در بقاء و ادامه حیات آن . خـدا اتـحـادى با اسماء و صفات ندارد و اینها مستقلا كار مى كنند و عبادت انسان به سوى اسـمـاء و صـفـات خـداونـد صـورت مـى گیرد، نه به سوى ذات او كه در وصف نمى آید، بـنـابـرایـن شیخ احمد احسائى خدا را مفهومى پوچ و بدون اثر و خارج از اسماء و صفات مـى دانـد و ایـن ، عـیـن شـرك اسـت ، امـا عـارف مـى گوید ذات خداوند بالاتر از توصیف و برتر از تخیل و توهم (است و) سیطره و هیمنه بر اسماء و صفات دارد بدون حدود وجودى خودشان و بدون تعینات و تقیدات در ذات اقدس او موجود مى باشند و همه صفات و اسماء بـه ذات برمى گردد و مقصود و مبدا و منتهى ، ذات است ، غایة الامر از راه صفات و ما در وجـهت وجهى للذى فطر السماوات و الارض (انعام : 79)؛ روى خود را به طرف كسى كه آسمان ها و زمین را آفرید، متوجه مى كنم . اشاره به همان ذات مى كنیم ؛ اگر چه براى ما معلوم نباشد.
یـكـى از امـورى كه در مسلك عرفانى مرحوم آیت الله قاضى و استادان ایشان بسیار مورد تـاكـیـد قـرار دارد، مساله ذكر و توجه تام به خداوند تعالى كه عنوان راهى براى نفى وسـوسـه هـا و توجهات غیر الهى است ، به این معنى كه هرگاه یكى از خاطرات و اوهام و خـیـالات شـیطانى به او روى مى آورد، سالك راه باید با توجه به یكى از اسماء الهى آن خاطره را از خود بزداید. علامه طباطبایى پس از توضیح روش فوق مى فرمایند:
ایـن طـریـق بـسیار صحیح است كه باید فقط با ذكر كه همان توجه و یاد یكى از اسماء خـداسـت ، خاطر را دور كرد. قال الله تعالى : ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان تذكروا فاذا هم مبصرون (اعراف : 201)
هـمـانـا آنـان كه تقوا پیشه كرده اند، زمانى كه وسوسه اى از سوى شیطان به آنان مى رسد، متذكر مى شوند و در این هنگام بینا مى گردند.
هـمـچـنـیـن اسـتـاد عـلامـه یادآور مى شوند كه این طریق نیز برگرفته از روش ‍عرفانى آخـونـد عـارف ، مـلا حـسـینقلى همدانى است و روش ذكر را آن بزرگوار به شاگردان خود آموخته است .
مـرحـوم قـاضـى مـعتقد بودند كه عارف واقعى آن است كه در هر حركتى تنها محبوب را در نـظر بگیرد و دندان طمع از غیر او را از وجود خود بكشد و هیچ نفعى را در نظر نگیرد. اما رسـیـدن بـه ایـن مـرحـله بـسـیـار مـشـكـل اسـت ؛ چـرا كـه انـسـان هـر گـاه بـخـواهـد دل خود را از توجه به نفع و سودى تهى سازد، متوجه مى شود كه مقصود و سود دیگرى انـگـیزه این ترك سود بوده است و اگر بخواهد آن انگیزه را نیز ترك نماید، باز متوجه تمایل نفسانى خویش به انگیزه دیگرى مى شود و بدین ترتیب هیچ گاه به مرحله احرار و آزادگـان نـمـى رسـد تـا خداوند تبارك و تعالى را بدون چشمداشت و تقاضایى عبادت نماید. عارف بى بدیل ، مرحوم قاضى طباطبایى براى درمان این بیمارى نفسانى روشى بـه نـام احـراق را پـیش گرفته ، به دیگران نیز سفارش ‍مى فرمودند. علامه طباطبایى پس از بیان این مساله مى فرمایند:
روزى با استاد خود، مرحوم حاج میرزا على آقاى قاضى این راز را در میان نهادم و استفسار و التـمـاس چـاره اى نـمـودم . فـرمـود: بـه وسـیـله اتـخاذ احراق مى توان این مساله را حـل نـمـوده و ایـن مـعضل را گشود و آن بدین طریق است كه باید سالك به حقیقت ادراك كند كـه خـداونـد مـتـعـال وجود او را وجودى طماع قرار داده و هر چه بخواهد قطع طمع كند، چون سـرنـوشـت او با طمع است ، لذا منتج نتیجه اى نخواهد شد و قطع طمع از او، ناچار مستلزم طـمع دیگرى است و به داعیه طمعى بالاتر و عالى تر از آن مرحله دانى قطع طمع نموده است ، بنابراین چون عاجز شد از قطع طمع و خود را زبون یافت ، طبعا امر خود را به خدا سـپـرده و از نیت قطع طمع دست برمى دارد، این عجز و بیچارگى ریشه طمع را از نهاد او سـوزانـیـده و او را پـاك و پـاكـیـزه مى گرداند... و علت اینكه این طریقه را احراق نامند، بـراى آن اسـت كـه یـكـبـاره خـرمـن هـستى ها و نیتها و غصه ها و مشكلات را مى سوزاند و از ریشه و بن قطع مى كند و اثرى از آن در وجود سالك باقى نمى گذارد.
در قـرآن كـریـم در مـواردى از طـریـقـه احراقیه استفاده شده است ... یكى از مواردى كه در قرآن مجید از آن استفاده شده است ، عبارت است از كلمه استرجاع (انا لله و انا الیه راجعون ؛ (بـقره : 156) همانا ما ملك خدا هستیم و همه به سوى او باز مى گردیم .)... اگر انسان مـتذكر شود كه خود او و هر چه از تعلقات و مایملك اوست ملك طلق خداست ، یك روز به او داده و یـك روز مـى گـیـرد و كـسـى را در آن حق دخالتى نیست ، وقتى كه انسان به خوبى ادراك كرد كه از اول مالك نبوده است و عنوان ملكیت براى او مجازى بوده و بدون جهت خود را مـالك تـخـیـل مـى نـموده است ، البته در صورت فقدان متاثر نخواهد شد و توجه به این نكته ناگهان راه را بر او هموار خواهد نمود.
آیـت الله العـظـمـى قاضى رسیدن به قله بلند عرفان را بدون توجه به ظاهر شریعت نـامـمـكـن مى دانست و به همین دلیل بود كه هم خود نسبت به آداب شرع مقدس اسلام پایبند بود و هم شاگردان را به این امر سفارش مى نمود: ...(مرحوم قاضى ) براى شریعت غرا خـیلى حساب باز مى كرد. خودش یك مرد متشرع به تمام معنى بود و معتقد بود كه شریعت اسـت كـه راه وصول به حقایق عرفانى و توحیدى است و به قدرى در این مساله مجد بود كـه از كـوچـكـتـریـن سنت و عمل استحبابى دریغ نمى كرد تا جایى كه بعضى از معاندان گـفـتـنـد ایـن درجه از زهد و اتیان اعمال مستحبه را كه قاضى انجام مى دهد از روى اخلاقى نـیـسـت . او مـى خـواهـد خـود را در خـارج بـدیـن شـكـل و شـمـایـل مـعـرفـى كـنـد، والا او یـك مـرد صـوفـى مـحـض اسـت كـه بـدیـن اعمال ارزشى قائل نیست .
فرزند گرامى ایشان در این مورد مى نویسند:
مـرحـوم قـاضـى هـیـچ وقـت صـورت درویـشـى و صـوفـى گـرى و امـثـال ایـن حـرفـهـا را اعـتـنـایـى نـداشت ؛ بلكه عرفان را یك صورت والایى از زندگى انـسـانـهـاى مـسـلمـان صـحـیـح الاسـلام مـى دانـسـت و سـیـره بـارز شـاگـردان دسـت اول ایـشـان مـعـروف اسـت و توصیه ایشان به هر كس نزد ایشان مى آمد این بود كه برو آنـچـه از نـیـكـى كـه مـى دانـى ، درسـت عمل كن در نهایت دقت و سعى و بدان كه تو عارف خـواهـى بـود و مـعـلوم اسـت كـه هـیـچ فرد مسلمانى یافت نمى شود كه خوبیها و بدیها را درست نداند. بله ؛ كاهلى در عمل است .
به دلیل همین تقید بود كه ایشان نیز مانند سایر مشایخ و استادانش به بیتوته در اماكن مـقـدسـه مـى پـرداخت و زیارت مشاهد مشرفه را ترك نمى كرد و به شاگردانش نیز چنین دسـتـور مـى داد و نیز آرامش در نماز و حضور قلب و رعایت آداب آن و جدیت در به جا آوردن ایـن تـكـلیف واجب الهى در ابتداى وقت و كثرت قرائت قرآن و دعا از ویژگى هاى آن مرحوم بود. آیت الله سید محمد حسین حسینى تهرانى در كتاب روح مجرد مى نویسند:
یـكـى از دوستان ما كه از طلاب نجف بود و سالیانى ادراك محضر مرحوم قاضى را نموده بود، براى حقیر مى گفت : قبل از اینكه با ایشان آشنا شوم ، هر وقت ایشان را مى دیدم خـیـلى دوسـت مـى داشـتـم و چـون در سلوك و رسیدن به لقاء الله و كشف وحدت حضرت حق شـرك داشـتـم ، بـه ایـن جـهـت از رفـتـن بـه محضر ایشان كوتاه مى آمدم تا وقتى یكى از دوسـتـان شـیـرازى مـا از شـیـراز دو دیـنـار فـرسـتاد تا من خدمت ایشان تقدیم كنم . مرحوم قـاضـى نمازهاى جماعت خود را در منزل خودشان با بعضى از رفقا و دوستان سلوكى به جـمـاعـت مـى خـواندند. من در موقع غروب به منزل ایشان رفتم تا هم نماز را به جماعت با ایـشـان ادا كـنم و هم آن وجه را به محضرشان تقدیم كنم . مرحوم قاضى نماز مغرب را در اول غـروب آفـتاب ، یعنى به مجرد استتار قرص خورشید طبق نظر و فتواى خودشان به جـمـاعـت مـى خـوانـدنـد. و الحـق نـمـاز عـجـیـب و بـا حـال و تـوجـهـى بـود. بـعـدا نـوافل و تعقیبات را به جاى آوردند و آن قدر صبر كردند تا زمان عشا رسید؛ آنگاه نماز عـشـا را نـیـز با توجهى تام و طماءنینه و آداب خاص خود به جاى آوردند كه حقا در من مؤ ثـر واقـع شـد. پس از نماز عشا، من جلو رفتم و در حضورشان نشستم و سلام كردم و دست ایـشـان را بـوسـیدم و آن دو دینار را تقدیم كردم و در ضمن عرض كردم : آقا! من مى خواهم سـؤ الى از شـمـا بكنم ، اجازه مى فرمایید؟ مرحوم قاضى فرمود: بگو فرزندم ! عرض كـردم : مـى خـواهـم بـبینم آیا ادراك توحید و لقاءالله و سیرى كه شما در وحدت حق دارید حـقـیقت است یا امر تخیلى و پندارى ؟ مرحوم قاضى رنگش سرخ شد و دستى به محاسنش ‍كـشـیـد و گـفـت : اى فـرزندم ! من چهل سال است با حضرت حق هستم و دم از او مى زنم ؛ این پـنـدار اسـت ؟ من خیلى خجالت كشیدم و شرمنده شدم و فورا خداحافظى كردم و بیرون آمدم .
لازم بـه ذكـر اسـت كـه جـو عـمـومـى حوزه هاى علمیه با عارفان و فیلسوفانى چون محى الدین بن عربى و صدر المتالهین مخالف بوده اند و بسیارى از فقها، فلاسفه و عرفا را تـكـفـیـر مـى كنند و امورى از قبیل وحدت وجود را كه اساس عرفان است و عارفان آن را عین تـوحـیـد مـى دانـنـد، كـفـر صـریـح تـلقـى مـى نـمـایـنـد. بـه هـمـیـن دلیل ، مرحوم آیت الله قاضى نیز با مخالفتهایى روبرو مى شدند و گاه با شاگردان ایـشـان نیز برخوردهایى صورت مى گرفت ، چنان كه مرحوم آیت الله سید حسن مسقطى ، یكى از شاگردان آن مرحوم كه در تدریس و مناظره مردى چیره دست بود، به جرم تدریس عـرفـان و مـتـهـم نـمودن مخالفان این روش به كج فهمى مبانى این علم ، مجبور به ترك نـجـف اشـرف شـد و در حـقـیـقـت بـه دلیـل سـعـایـتـهـایـى كـه از ایـشـان نـزد مـرجـع كـل و فـقـیـه عالیقدر، آیت الله العظمى سید ابوالحسن اصفهانى شد، ایشان وى را تبعید نمودند، فرزند مرحوم قاضى در مورد این مخالفتها مى فرماید:    شیخ حسین محدث خراسانى مى فرمودند: من از نجف بیرون آمدم به علت ناراحتى وضع زندگى استادم مرحوم قاضى كه خود در برابر افرادى كه با روش عرفانى او مخالفت مـى ورزیـدنـد سـكـوت مـى كـرد و رفـقـاى خـود را هـم امـر بـه آرامـش مـى نـمـود و ایـن عـمل براى من غیر قابل تحمل بود. و پدرم مكرر مى فرمود: نمى خواهم در تاریخ نـوشـتـه شـود كـه قـاضـى بـه عـلت مـخـالفـت بـا فـقـهـاى روزگـار خـود بـه قتل رسید. من به پدرم گفتم : مهاجرت كن ! الم تكن ارض الله واسعة فتهاجروا فیها (نساء: 97) آیا زمین خدا پهناور نبود تا در آن هجرت كنید؟
فرمودند: من با زحمت فراوان خودم را به این شهر مقدس رسانده ام و هیچ حاضر نیستم كـه از آن دسـت بكشم و عمرم هم به سر آمده است و خیلى راضى هستم . ولى شما باید مهیا بـاشـیـد، چـه اینكه اگر به اختیار هم بیرون نروید، شما را به زور و اكراه بیرون مى كـنـند و شما باید هر جا كه باشید مرا از یاد نبرید و از براى من طلب مغفرت كنید و شما باید هرگز فراموش ‍نكنید كه ایرانى هستید و نام و نشان شما در دفاتر ایرانى ها ثبت اسـت . بـعـد از پـدر، برادران ما خود را به صورتى غیر ایرانى قلمداد كردند. مثلا سـیـد تـقى ما، فرزندان خود را به سربازى فرستاده بود تا به عنوان عرب و عراقى بـاشـد؛ ولى مـفـیـد واقـع نـشـد. پـس بـنـده و دیـگـر بـرادران در بـیـسـت و انـدى سال كه پس از فوت پدر در عراق بودیم ، همواره اسم ایران و ایرانى بودن در زبان و دلمان بود و چشم دل به كوى و سوى ایران دوخته بودیم .
در این مورد، مرحوم حاج سید هاشم حداد، شاگرد ایشان مى فرمودند:
حـضـرت آقـا یك روز به من گفتند: آقا سید عبدالغفار با من كم و بیش روابط دوستانه داشت ؛ اما اینك با تمام قوا به مخالفت برخاسته است و من همیشه در راه گذر به او سلام مـى كـردم و اخـیـرا كه سلام مى كنم ، جواب سلام مرا نمى دهند و من از این به بعد تصمیم دارم كه دیگر به او سلام نكنم.                                                               عنایات و كرامات
از شـاگـردان مـرحـوم آیـت الله قـاضـى طـبـاطـبـایـى حـكـایـتـهـایـى نـقـل شـده اسـت كـه گـویـاى روح لطـیف ، دیده آینده نگر و قدرت نفسانى ایشان است . در بـخـشـهـاى قـبـلى نـمـونـه هـایـى از ایـن قـبـیـل بـیان شد و اكنون نیز خاطرات دیگرى را نقل مى نماییم :
1. حضرت آیت الله علامه ، سید محمد حسین طباطبایى مى فرمایند:
مـن و هـمـسـرم از خـویـشـاونـدان نزدیك مرحوم حاج میرزا على آقا قاضى بودیم . او در نجف بـراى صـله رحم و تفقد از حال ما به منزل ما مى آمد. ما كرارا صاحب فرزند شده بودیم ، ولى هـمـگـى در هـمـان دوران كـوچـكـى فـوت كـرده بـودنـد. روزى مـرحـوم قـاضـى بـه منزل ما آمد در حالى كه همسرم حامله بود و من از وضع او آگاه نبودم . موقع خداحافظى به هـمسرم گفت : دختر عمو! این بار این فرزند تو مى ماند و او پسر است و آسیبى به او نـمـى رسـد و نـام او عـبـدالبـاقـى اسـت . مـن از سـخـن مـرحـوم قـاضـى خـوشحال شدم و خدا به ما پسرى لطف كرد و بر خلاف كودكان قبلى ماند و آسیبى به او نرسید و نام او را عبدالباقى گذاردیم .
2. جـنـاب حـجـت الاسـلام و المسلمین شیخ محمود قوچانى ، فرزند آیت الله قوچانى (وصى مرحوم قاضى ) مى فرمایند:
مرحوم آیت الله قوچانى روحیه شان طورى بود كه به آسانى به كسى گرایش ‍و اعتقاد پـیـدا نمى كردند و علاقه شدید ایشان به آقاى قاضى حاكى از مقام بسیار والاى مرحوم آقاى قاضى بود. مى فرمودند: آقاى قاضى از كملین هستند. جریان دیگرى را در رابطه با حضرت امام خمینى نقل مى كردند و مى فرمودند: یك روز در نجف در جلسه اى كـه آقـاى قـاضـى و حضرت امام هم تشریف داشتند، مرحوم قاضى با امام یك برخورد غیر مترقبه اى داشتند. آقاى قاضى در برخوردها بسیار مؤ دب به آداب بودند و تناسب مجلس را رعـایـت مـى كـردند. ولى در آن جلسه سخنانى را به امام گفتند كه كاملا نامناسب بود، بـه طـورى كـه مـا را مـتـعـجـب كـرد و هـم چـیـزى از سخنانشان نفهمیدیم . (مرحوم ابوى مى فـرمـودنـد:) مـن حـالا مـى فـهـمـم كـه آن صحبتها راجع به نهضت حضرت امام (قدس سره ) بود.
در سـال 1343 كـه ما به قم آمده بودیم و مراجع به دیدار مرحوم والد مى آمدند، حضرت امـام هم تشریف آورده بودند. مرحوم والد خدمت ایشان عرض كردند كه : به خاطر دارید كـه یـك روز در نـجـف به منزل آقاى قاضى تشریف آوردید؟ فرمودند: بله . مـجـددا سـؤ ال كـردنـد كـه : آیـا از سـخـنـان قـاضـى هـم چـیـزى به خاطر دارید؟ فـرمـودنـد: نـه ، از مـطـالب چـیـزى به خاطرم نیست . آنگاه مرحوم والد فرمودند: آن سـخـنـان آقـاى قـاضـى نـاظـر بـه نـهـضـت و وضـع امـروز حـضـرت عـالى بود.
3. ایـن خـاطـره نـیـز پـیـشـگـویـى دیگرى از آن مرحوم است . آقاى سید محمد حسن قاضى ، فرزند مرحوم آیت الله قاضى مى فرمایند:
مـن خـیـلى جـوان بودم . در نجف برق به تازگى در دسترس مردم قرار گرفته بود. با ورود برق ، رادیو هم آمد، ولى چنین نبود كه هر كس برق داشته باشد و بتواند از رادیو اسـتـفـاده بـكـنـد. از زمـانـى كه اسم برق و روشنایى را شنیدم ، براى من بسیار جالب و دیـدنـى بـود؛ هـمـچـنـیـن رادیو و كیفیت صحبت كردن آن كه اصلا باورمان نمى شد كه چنین چیزى ممكن است . یكى از افراد فامیل به ما وعده داد كه اگر برویم به منزلشان ، به ما هـم جـریـان بـرق را نـشـان بـدهـد و هم رادیو و سر آن را براى ما كشف نماید. ما هم شاید مـخـفـیـانـه رفـتـیـم مـنـزل آن فـامـیـل و دیـدیـم آنـچـه ندیده بودیم و آن دستگاه شگفت آور انتقال صوت را، یعنى رادیو را هم دیدیم و برخى آهنگهایى را كه پخش مى كرد شنیدیم . در این میان ، نمى دانم به چه مناسبت بحث و صحبت از خدا و پیامبران خدا به میان آمد و این شـخـص صـاحـبخانه چنان وانمود كرد كه منكر هم شده است ، حتى حقانیت خدا و معاد را. خیلى شگفت زده شدم و قدرى بحث و مناقشه كردم ؛ ولى فایده اى نداشت . قرار بر این شد كه روز بعد با مهیا شدن بیشتر، به بحث و مناقشه بپردازیم .
روز بـعد، در صحن مطهر حضرت على علیه السلام كه میعادگاه همگان بود، در زاویه اى نـشـسـتـه بودم و منتظر فامیل كه بیاید و با هم برویم منزلشان . در این اثنا و به طور غـیـره مـنتظره پدرم رسید و پرسید: منتظر كسى هستى ؟ من كه مى دانستم پدرم از این فرد فـامـیـل و پـدرش خـوشـش نـمـى آیـد، نخواستم بگویم كه منتظر چه كسى هستم . و ایشان فـرمـودنـد: بیا با من ! و من همراه ایشان به راه افتادم . در صحن مطهر درى هست به سوى بـازار عبادوزها. وارد بازار شدیم و رفتیم نشستیم در مغازه یكى از دوستان قدیمى ایشان و با هم مشغول صحبت شدیم . من گاهى دلم شور مى زد كه نكند فلانى سر وعده بیاید و مـن خـلاف وعـده كـردم بـاشـم . ایـشـان در فـرصـتـى كـه صـاحـب مـغـازه مـشغول صحبت با مشترى بود، به من رو كرد و گفت : او را فراموش ‍كن ، او نخواهد آمد و حـتـى اگـر بـیـایـد، بحثهاى شما نتیجه اى ندارد جز ضیاع وقت . او با متانت از آن عـبـادوز خـواسـت كـه عـبـاى زیـبـا و مـد آن روز را بـراى مـن بـدوزد و مـن هـم خـیـلى خوشحال شدم و روز بعد رفتم و عبا را گرفتم و ایشان هم دید و از من پرسید: از این عـبا خوشت آمد؟ گفتم : آرى گفت : به اندازه خوشحالى اى كه از غلبه بر فلان حـاصـل مـى شـد، یا كمتر یا بیشتر؟ یك مرتبه من متوجه شدم كه گویا پدر از تمام مـسـائل روز قـبـل آگـاه اسـت و غـرض از رفـتـن بـه خـانـه فـامـیـل و دیـدن بـرق و شـنـیـدن رادیـو را بـراى مـا نـقـل مـى كـنـد، بدون كم و كاست ! پرسیدم : چه كسى این مطلب را براى شما بازگو كرده است ؟ سكوت حاكم شد و چیزى نگفت .
4. مرحوم آیت الله سید محمد حسین حسینى تهرانى در كتاب معادشناسى مى نویسند:
چـنـدیـن نـفـر از رفـقـا و دوسـتان نجفى ما از یكى از بزرگان علمى و مدرسین نجف اشرف نـقـل كـردنـد كـه او مـى گـفـت : مـن دربـاره مـرحـوم اسـتـاد العـلمـاء العـامـلیـن و قـدوة اهـل الحـق و الیـقـیـن و السید الاعظم و السند الافخم و طوء اسرار رب العالمین ، آقاى حاج مـیـرزا عـلى آقـا قـاضـى طـبـاطـبایى - رضوان الله علیه - و مطالبى كه از ایشان احیانا نـقـل مى شد و احوالاتى كه به گوش ‍مى رسید در شك بودم . با خود مى گفتم : آیا این مـطـالبـى كـه ایـنها دارند درست است یا نه ؟ این شاگردانى كه تربیت مى كنند و داراى چـنـیـن و چـنـان از حـالات و مـلكـات و كـمـالاتـى مـى گـردنـد، راسـت اسـت یـا تخیل ؟ مدتها با خود در این موضوع حدیث نفس مى كردم و كسى هم از نیت من خبر نداشت تا یك روز رفتم براى مسجد كوفه براى نماز و عبادت و به جا آوردن بعضى از اعمالى كه براى آن مسجد وارد شده است .
مـرحـوم قـاضـى قـدس سـره به مسجد كوفه زیاد مى رفتند و براى عبادت در آنجا حجره خاصى داشتند و زیاد به این مسجد و مسجد سهله علاقمند بودند و بسیارى از شبها را به عـبـادت و بـیدارى در آنها به روز مى آوردند. در بیرون مسجد به مرحوم قاضى برخورد كـرده و سـلام كـردیـم و احـوال پـرسى از یكدیگر نمودیم و به قدرى با یكدیگر سخن گـفـتیم تا رسیدیم پشت مسجد. در این حال در پاى آن دیوارهاى بلندى كه دیوارهاى مسجد را تشكیل مى دهد، در طرف قبله در خارج مسجد، در بیابان هر دو با هم روى زمین نشستیم تا قـدرى رفـع خـسـتـگـى كـرده و سپس به مسجد برویم . با هم گرم صحبت شدیم و مرحوم قـاضـى قـدس سـره از اسـرار و آیـات الهـیـه بـراى ما داستانها بیان مى فرمود و از مقام جـلال و عـظـمـت توحید و قدم گذاردن در این راه و در اینكه یگانه هدف خلقت ، انسان است ، مـطـالبـى را بـیـان مـى نـمـود و شـواهـدى اقـامـه مـى نـمـود مـن در دل بـا خـود حـدیـث نفس كرده و گفتم كه واقعا ما در شك و شبهه هستیم و نمى دانیم چه خبر اسـت . اگـر عـمـر ما بدین منوال بگذرد واى بر ما! اگر حقیقتى باشد و به ما نرسد واى بـر مـا! و از طـرفـى هـم نـمـى دانـم كـه واقـعـا راسـت اسـت تـا دنبال كنم .
در ایـن حال مار بزرگى از سوراخ بزرگى بیرون آمد و در جلوى ما خزیده ، به موازات دیـوار مـسـجـد حركت كرد. چون در آن نواحى مار بسیار است و غالبا مردم آنها را مى بینند، ولى تـا بـه حـال شـنـیـده نـشـده اسـت كـه كـسـى را گـزیـده بـاشـد. هـمـیـن كـه مـار بـه مقابل ما رسید و من فى الجمله وحشتى كردم . مرحوم قاضى اشاره اى به مار كرد و فرمود: مـت بـاذن الله ؛ بـمـیـر بـه اذن خدا مار فورا در جاى خود خشك شد. مرحوم قاضى بـدون ایـنـكـه اعـتـنـایـى كـنـد، شـروع كـرد بـه دنـباله صحبتى كه با هم داشتیم و سپس برخاستیم و به داخل مسجد رفتیم .
مرحوم قاضى اول دو ركعت نماز در میان مسجد گذارده و پس از آن به حجره خود رفتند و من هـم مـقـدارى از اعـمـال مـسـجـد را بـه جاى آوردم و در نظر داشتم كه بعد از به جا آوردن آن اعـمـال ، بـه نـجـف اشـرف مـراجـعت كنم . در بین اعمال ناگاه به خاطرم گذشت كه آیا این كـارى كـه این مرد كرد، واقعیت داشت یا چشم بندى بود مانند سحرى كه ساحران مى كنند؟ خـوب اسـت بـروم بـبینم مار مرده است یا زنده شده و فرار كرده است . این خاطره به سخت بـه من فشار مى آورد تا اعمالى كه در نظر داشتم به اتمام رسانیدم و فورا آمدم بیرون مـسـجـد در هـمـان مـحـلى كه با مرحوم قاضى نشسته بودیم . دیدم مار خشك شده و بر زمین افـتـاده اسـت . پـا زدم بـه آن ؛ دیـدم ابـدا حـركـتـى نـدارد. بـسـیـار منقلب و شرمنده شدم . برگشتم به مسجد كه چند ركعتى نماز گذارم ، نتوانستم و این فكر مرا گرفته بود كه واقـعا اگر این مسائل حق است ، پس چرا ما ابدا به آنها توجهى نداریم . مرحوم قاضى در حـجره خود بود و به عبادت مشغول بود كه بیرون آمد و از مسجد خارج شد براى نجف و من نـیـز خـارج شدم . در مسجد كوفه باز هم به هم برخورد كردیم آن مرحوم لبخندى به من زد و فرمود:
خوب است آقاجان ؛ امتحان هم كردى ، امتحان هم كردى !
5. شواهد و دلایلى وجود دارد مبنى بر اینكه آن عالم ربانى طى الارض ‍مى نمودند. یكى از ایـن دلایـل داسـتـانـى اسـت كـه مـا پـیش از این در بیان چگونگى آغاز نخستین مرحله درس اخـلاق و عرفان آن بزرگوار بیان نمودیم . در این مورد، علامه طباطبایى و نیز آیت الله حـاج شـیـخ عـبـاس ‍قـوچـانـى ، وصـى مـرحـوم قـاضـى نـقـل فـرمـوده انـد كـه عـادت مـرحـوم قـاضـى ایـن بـود كـه در دو دهـه اول مـاهـهـاى مـبـارك رمـضـان ، چـهـار سـاعـت پـس از شـب ، دوسـتـان را در مـنـزل مـى پـذیـرفـتـنـد و مـجـلس درس اخـلاق ایـشـان تـا شـش ‍سـاعـت پـس از شـب طـول مـى كـشـیـد، اما در دهه سوم درس را تعطیل مى فرمود و تا آخر ماه مبارك رمضان كسى ایـشـان را پـیـدا نـمـى كـرد. ایـشـان چـهـار هـمـسـر داشـتـنـد و در ایـن دهـه ، در منزل هیچ یك از آنها نبودند و حتى در مسجد كوفه و سهله نیز كه بسیارى از شبها را در آن مـسـجـد بـیـتـوتـه مـى نـمـود مـشـاهـده نـمـى شـدنـد.ایـن حـادثـه كـه هـر سال رخ مى داد و حوادثى دیگر، احتمال طى الارض داشتن آن مرحوم را تقویت مى كرد.
حـكـایـت دیـگـرى كـه عـلامـه طـبـاطـبـایـى در ایـن مـورد نـقل فرموده اند، این احتمال را تقویت مى نماید. مرحوم آیت الله سید محمد حسین تهرانى از قول ایشان چنین نقل مى كنند:
برادر ما، مرحوم آقا سید محمد حسن الهى قاضى یك روز به وسیله شاگردى كه داشت و او احضار ارواح مى نمود نه با آینه و نه با میز سه گوش ، بلكه دستى به چشم خود مى كـشـیـد و فـورا احضار مى كرد، از روح مرحوم حاجى میرزا على آقاى قاضى راجع به طى الارض سـؤ ال كـرده بـود. مـرحـوم قـاضـى جواب داده بودند كه طى الارض ، شش آیه از اول سوره طه است .
مرحوم آیت الله تهرانى مى افزایند:
مـن از عـلامه طباطبایى پرسیدم : مراد از این آیات چیست ؟ آیا مرحوم قاضى خواسته اند بـه طـور رمـز صـحـبـت كـنـنـد و مـثـلا بـگـویـنـد طى الارض با اتصاف به صفات الهیه حاصل مى شود؟
علامه طباطبایى فرمودند: نه ؛ برادر ما مردى باهوش و چیزفهم بود و طورى مطلب را بـیـان مـى كرد مثل آنكه دستور العمل براى طى الارض را خودش از این آیات فهمیده است و ایـن آیـات بسیار عجیب است ، به خصوص آیه الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى ؛ خـداونـد هـیچ معبودى جز او نیست ؛ تمام نامهاى نیكو تنها براى او است ، چون این آیه تمام اسماء را در وجود مقدس حضرت مقدس حضرت حق جمع مى كند و مانند جامعیت این آیه در قرآن كریم نداریم .
و نیز علامه طباطبایى مى فرمودند:
مـعـمـولا ایـشـان (مرحوم قاضى ) در حال عادى یك ده ، بیست روزى در دسترس بودند و مثلا رفقا مى آمدند و مى رفتند و مذاكراتى داشتند و صحبتهایى مى شد و آن وقت ، دفعة ایشان غیب مى شدند و یك چند روزى از چشم مردم دور بودند، نه در خانه و نه در مدرسه و نه در مسجد و نه در كوفه و نه در سهله ، ابدا از ایشان خبرى نبود و عیالاتشان هم نمى دانستند كـجـا مـى رفـتـنـد چـه مـى كـردنـد. هـیـچ كـس خبر نداشت . رفقا در این روزها به هر جا كه احتمال مى دادند، مرحوم قاضى را مى جستند؛ ولى نمى یافتند. بعد از چند روزى باز پیدا مى شد و درس و جلسه هاى خصوصى را در منزل و مدرسه دایر مى كردند.
6. علامه طباطبایى مى فرمایند:
بـرادر مـا (مـرحـوم آیـت الله سـید حسن الهى ) به وسیله شاگردش از حضرت قاضى سؤ ال كـرده بـود كـه قالیچه حضرت سلیمان كه آن حضرت روى آن مى نشست و به مشرق و مـغـرب عـالم مـى رفـت ، آیـا روى اسباب ظاهریه ، چیز ساخته شده اى بود و یا از مبدعات الهـیـه بـود و هـیـچ گـونـه بـا اسباب ظاهریه ربطى نداشت ؟ آن شاگرد چون از مرحوم قـاضـى سـؤ ال مـى كند، ایشان فرموده بودند: فعلا چیزى در نظرم نمى آید، ولیكن یـكـى از مـوجـوداتى كه در زمان حضرت سلیمان بودند و در این كار تصدى داشتند، الان زنـده انـد، مـى روم از او مـى پـرسـم . در ایـن حـال مـرحوم قاضى روانه شدند و مقدارى راه رفتند تا آنكه منظره كوهى نمایان شد چون بـه دامنه كوه رسیدند، یك شبحى در وسط كوه كه شباهت به انسان داشت دیده شد. مرحوم قـاضـى از آن شـبـح سـؤ ال و مـقدارى با هم گفتگو كردند. آن شاگرد از مكالماتشان هیچ نـفـهمید؛ ولى چون مرحوم قاضى برگشتند، گفتند: مى گوید از مبدعات الهیه بود و هیچ گونه اسباب ظاهریه در آن دخالتى نداشته است .
7. علامه طباطبایى مى فرمایند:
در روایـت اسـت كـه چـون حـضـرت قـائم ظـهـور كـنـنـد، اول دعوت خود را از مكه آغاز مى كنند؛ بدین طریق كه بین ركن و مقام ، پشت به كعبه نموده و اعـلان مـى فـرمـایـنـد و از خـواص آن حـضرت ، 360 نفر در حضور آن حضرت مجتمع مى گـردنـد. مـرحـوم اسـتـاد مـا قـاضـى رحـمـة الله عـلیـه - مـى فـرمـودنـد كـه : در ایـن حـال ، حـضـرت بـه آنـهـا مطلبى مى گویند كه همه آنها در اقطار عالم متفرق و منتشر مى گـردنـد و چـون همه آنها داراى طى الارض هستند، تمام عالم را تفحص مى كنند و مى فهمند كـه غیر از آن حضرت ، كسى داراى مقام ولایت مطلقه الهیه و مامور به ظهور و قیام و حاوى هـمـه گـنـجـیـنـه هـاى اسـرار الهـى و صـاحـب الامـر نـیـسـت . در ایـن حال همه به مكه مراجعت مى كنند و به آن حضرت تسلیم مى شوند و بیعت مى نمایند. مـرحـوم قـاضـى (ره ) مـى فـرمـودنـد: من مى دانم آن كلمه اى را كه حضرت به آنها مى فرمود و همه از دور آن حضرت متفرق شدند چه بود. و من در روایت دیده ام كه حضرت صادق علیه السلام مى فرمایند: من آن كلمه را مى دانم .
آرى ، بنده اى كه تمام لحظات عمر خویش را در اندیشه دوست سپرى كرده و به مقام قرب او نایل شده باشد، محل ظهور و بروز امور خارق عادتى خواهد شد كه براى همگان عجیب و شـگـفت آور است . اما چه عجب ! این خداوند است كه چشم و گوش و زبان و دست و پاى بنده مـقـرب خـویـش ‍شـده اسـت ، چـنـان كه در روایتى از امام صادق علیه السلام مى خوانیم كه رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمودند:
مـا تـحـبـب الى عبد بشى ء احب الى مما افترضت علیه و انه لیتحبب الى بالنافلة حتى احـبـه ؛ فـاذا احـبـبـتـه كنت سمعه الذى یسمع به و بصره الذى یبصر به و لسانه الذى یـنـطق به و یده التى یبطش بها و رجله التى یمشى بها؛ اذا دعانى اجبته و اذا ساءلنى اعـطـیـتـه ؛ بـنـده مـن بـا چـیـزى مـحبوبتر از آنچه بر او واجب كرده ام نسبت به من اظهار دوسـتـى نـمى كند و همانا او با انجام نوافل آن قدر اظهار محبت مى كند تا آنكه او را دوست بدارم و چون او را دوست بدارم ، گوش او كه با آن مى شنود و چشم او كه با آن مى بیند و زبـان او كـه با آن سخن مى گوید و دست او كه با آن مى گیرد و پاى او كه با آن راه مـى رود خـواهم بود؛ هرگاه مرا بخواند، جوابش مى دهم و اگر درخواستى كند، به او عطا مى كنم ...
5 - غروب آفتاب
مـاه ربیع الاول سال 1366 ق . شاهد واپسین روزهاى زندگى خاكى عارف پرهیزكار نجف اشـرف بـود. جـسـم رنـجـور ایـن حـكـیـم ذوب شـده در ولایـت ، دیـگـر تـوان تـحـمل روح مشتاق او را نداشت . یك سده پژوهش ، تدریس ، عبادت و پارسایى و خدمت به سـالكـان و دیـن بـاوران ، جـسـم آقـا سـیـد عـلى را بـه پـیـكـرى نـحـیـف بـدل سـاخـتـه بـود. او دیگر به چیزى جز پرواز نمى اندیشید. از بام تا شام در بستر بـیـمـارى بـه گنبد و گلدسته هاى حرم مولایش ، امیرالمؤ منین ، على علیه السلام چشم مى دوخـت تـا كـى اشـارتـى كـنـد و اجـازه حـضـور دهـد. روان آسـمـانـى سـیـد كـهـنـسـال نـجـف ، بـى قـرارتـر از پیش به لحظه موعود نزدیك مى شد و لحظه ها براى چـشـمـان بـیدار و سرشك آلوده انبوه شیفتگان استاد بزرگ حوزه علمیه بسیار شتابان مى گذشت . سرانجام همه چیز براى وقوع آن حادثه بزرگ آماده شد:
هـوا طـوفـانـى بود و بنده سید محمد حسن قاضى چون در مدرسه حجره داشتم ، مى بایست زودتـر بـروم به منزل و به عنوان شام چیزى بخورم و بروم به حجره ، ایامى كه پدر بزرگوارم مریض بودند، چون صداى مرا در منزل شنیدند، صدا زدند و از من خواستند كه دسـتـشـان را بـگـیـرم و از اتاق ایشان را بیرون بیاورم كه قدرى هواى تازه به مشامشان بـرسـد. البـتـه ایـن كـار را اغـلب روزهـا مـى كـردنـد تـوسـط بـنـده یـا دیـگـران كه در مـنـزل بـودنـد؛ ولى آن روز بـه خـصـوص مـرا صـدا زدنـد و قـبـول نـكـردنـد كـه دیگرى بیاید. وقتى كه آمدم ، دستهاى خود را بلند كرد و اشاره به اینكه : كمك كن تا بلند شوم ! بلند شدند. اشاره كردند كه : مرا ببر بیرون ! آرام آرام ایـشـان را آوردم بـیـرون اتـاق . وسـط منزل نظرى به اطراف انداختند و نظر دیگرى به آسمان آن روز و فورا اشاره كردند كه : مـرا بـرگـردان ! آسـمـان آن روز خـیلى آشفته و طوفانى بود و در اثر جریان بادها از اطـراف و بـرخـورد بـا ابـنـیه و ساختمانهاى مجاور، صداهاى عجیبى در فضا مى پیچید و هراسى به دلها، معمولا انسان در حوادث آسمانى ، نگرانى فوق العاده اى در خود احساس مـى كـند و چون هیچ راهى و كوششى نمى یابد براى نجات و خلاصى از آن وضع عجیب ، لذا یـك سـر، دل به جاى دیگر رو مى آورد. در برابر حوادث دیگر انسان این طور نیست ؛ بـلكـه مـتـوجـه وسـایـل و اسـبـاب مـى شـود كـه خـود بـحـث مستقل لازم است كه مشروحا باید به آن پرداخت .
خـلاصـه پـدر نـشـسـت روى فـرش و سـر را نـهـاد روى زانـوى مـن كـه از هـر جـا غـافـل بـودم . شـروع كـردنـد بـه ذكـر شـهـادتـین و آیاتى از قرآن خواندن و سفارشات بـخـصـوص بـه مـیـان آوردن ... بـرادرهـاى بـزرگتر از خود هم داشتم ، ولى در آن ساعت حـاضـر نبودند و قرعه فال به نام من بیچاره و افسرده زدند. بلى ؛ من هم با تمام وجود گـوش مـى دادم و وصـایاى ایشان را در اعماق درونى خود جاى مى دادم . انگشت بر لبهاى خـود نهادند كه : این حرفها را به كسى نگو! حالا كه نصیب تو بود، نزد تو باشد. زنـدگـى در گـذر اسـت و آنـچه براى انسان مى ماند، تقوا و پرهیزكارى و خدمت به خلق اسـت ... بـعـد فـرمـودنـد كـه : صـبـح زود بـیـا بـه مـنـزل ، زودتـر از هـر روز! مـن هـم اذان صـبـح ، خـلاف معمول آمدم به منزل و صداى شیون و گریه از خانه بلند بود...
پـیـكـر مـطهر مرحوم آیت الله العظمى قاضى طباطبایى به وسیله عالم پرهیزكار، مرحوم آقا سید محمد تقى طالقانى (132) غسل داده شد و پس از طواف بر گرد مزار مولایش ، امیرالمؤ منین على علیه السلام ، در میان حزن و اندوه دوستان و ارادتمندانش در كنار اجدادش در وادى السلام نجف اشرف به خاك سپرده شد. حشره الله مع الانبیاء و الصدیقین .
وصیت نامه مرحوم آیت الله قاضى
وصـیـت كـردن ، سـنـت دیـریـن و روشـى اسـت كـه اكـثـر مـردم و هـمـه عـالمـان بـه آن عمل مى نمایند.
بر طبق روایتى ، رسول خدا حضرت محمد مصطفى صلى الله علیه و آله مى فرمایند:
مـا یـنـبـغـى لاءمـرى مـسـلم ان یـبیت لیلة الا و وصیته تحت راسه ؛ براى هیچ مسلمانى سـزاوار نـیـسـت شبى را بگذراند، مگر اینكه وصیت خود را نوشته و زیر سرش گذاشته باشد.
یـكـى از جـنـبه هاى مثبت این سنت نیكو، افزون بر سفارش به پرداخت حقوق مردم و تدارك تكالیف و بازمانده الهى ، وصیت بازماندگان به تقوا و رعایت حریم خداوند و دعوت به ترك دنیا و عبرت آموزى از تحولات آن مى باشد. در این راستا، برخى از وصیت نامه هاى عـلمـا و دانـشـمـنـدان ، زبانزد عام و خاص شده است كه از آن جمله مى توان به وصیت نامه سید بن طاووس و علامه حلى اشاره كرد كه در آنها به بهترین وجهى به آنچه یك مسلمان بـه آن احـتـیـاج دارد پـرداخـتـه و تـوجـه خـوانـنـده بـه مسائل مبدا و معاد جلب شده است .
وصیت نامه آیت الله العظمى قاضى نیز از جمله وصیت نامه هاى بسیار مفید و آموزنده است كه متن آن از این قرار است :
بسم الله الرحمن الرحیم
الحـمـد لله الذى لا یـبقى الا وجهه و لا یدوم الا ملكه و الصلوة و السلام على خاتم النبیین الذى هـو البـحـر و الائمة الاطهار من عترته جواریه و فلكه ، صلى الله علیه و علیهم ما سلك سلكه و نسك نسكه .
و بـعـد، وصـیـت از جـمـله سـنـن لازمـه است و بنده عاصى ، على بن حسین الطباطبایى چندین مـرتـبه وصیت نامه نوشته ام و اینكه در این تاریخ كه روز چهارشنبه ، دوازدهم ماه صفر سـنـه هـزار و سـیـصـد و شـسـت و پـنـج (1365) اسـت و ایـن وصـیـت نـامـه دو فـصـل اسـت : یـك فـصل در امور دنیا، فصل دیگر در امور آخرت است . مقدم دارم ذكر دنیا را چنان كه حق - تبارك و تعالى - در خلقت و ذكر آخرت مقدم داشته است .
دیـگـر آنـكـه از جـمـله قـروض ، پـنـجـاه تـومـان اسـت كـه مال الوصیة علیین رتبت ، حاج سید قریش قزوینى است و بعد از ایشان به حاجى امام قلى رسیده است و از حاجى قلى به والد حقیر رسیده است - رضوان الله علیهم اجمعین . این وجه باید در دست كسى كه اهلیت آن را داشته باشد برسد كه در دهه محرم از فایده شرعیه آن عـزادارى بـكـنـد، چـیـزى از آن بـه روضـه خـوان بـرسـد، بـه چـاى و قـهـوه و امثال این صرف نشود- ان شاء الله تعالى .
واگر شخص دیگرى را معرفى كردم ، در حاشیه همین وصیت نامه مى نویسم و بعد از این اگر تغییر و تبدیل به نظر رسید، در ذیل ورقه نوشته مى شود.                                                                                                                                                                  اعلی الله مقامه الشریف ورزقنا الله نور کلامه وطی سلوکه