تبلیغات
مخزن المعارف و اللطائف - زندگی نامه و شرح احوالات علامه سید محمد حسین طباطبائی قدس سره(2)




2.اخلاق اجتماعی

تکریم میهمان

در حدیث است که:
« أفضل الحسنات تکرمة الجلساء: برترین نیکی ها گرامی داشتن همنشینان است. »
یکی از شاگردان علامه  نقل کردند که ، بارها اتفاق افتاد که وقتی به محضرش رسیدم، ایشان شخصاً برایم چای آوردند و این برای من خیلی سنگین بود و هر چه اصرار کردم که ایشان این کار را انجام ندهند، نمی پذیرفتند و چون اکثر اوقات کسی در منزل نبود و اگر هم کسی در منزل بود یک نفر بود که برای انجام کارها بیرون می رفت و لذا ایشان تنها می ماند و شخصاً اقدام به پذیرایی از میهمان می کرد، در هر حدی که میهمان بود.
از هیچ کس حتی فرزندان خود برای پذیرایی و خدمت از میهمان کمک نمی گرفت.
هنگامی که درب خانه را می زدند برایش بیگانه و آشنا یا یک یا صد نفر تفاوت نداشت، خودش معمولاً بلند می شد و در را باز می کرد و با روی خوش از مراجعین استقبال می کرد.

ترحم و عاطفه زایدالوصف

علامه طباطبایی نسبت به افراد خانه و خدمتکاران بسیار باعاطفه بود و هرگز برای کار شخصی به کسی مراجعه نمی کرد.
بسیار حالات عاطفی داشت و از ناراحتی دیگران سخت متأثر می شد، ولی در مشکلات و ناراحتی های خود این گونه نبود و آرام و صبور با دشواری ها و ناراحتی ها برخورد می کرد.
از رفتارهای غلط و اهانت ها و بی احترامی های دیگران هرگز کینه به دل نمی گرفت و عقیده داشت بنده ی خدا نباید کینه توز باشد. وقتی دوستانشان می گفتند، چرا در جواب کسانی که اسائه ی ادب می کنند و یاوه گو هستند، هیچ حرفی نمی زنید؟
ایشان می گفتند:
« اشکالی ندارد، آدم نباید این چیزها را به دل بگیرد! »
حتی در ناراحتی ها هم تبسم از لبانش جدا نمی شد و در واقع از این لحاظ وارث انبیا علیهم السلام بود.
یک روز شخصی قرآنی به علامه داد و از ایشان خواست که بالای همه صفحات آن خوب و بد نوشته شود تا بتواند با آن استخاره کند و علامه هم پذیرفت.
آیت الله قدوسی به علامه اعتراض کرد که « حیف نیست وقت شما صرف این کار بشود؟!» علامه لبخندی زده و فرمود: « نخواستم ردش کنم! »
 و کار آن بنده خدا را انجام داد.

همسایه ایشان، نقل می کرد:
یک روز صبح به دنبال ما فرستاد با اینکه برای کار شخصی به کسی مراجعه نمی کرد. رفتیم دیدیم که بسیار ناراحت است و نمی توانست مطالعه کند.

... معلوم شد که گربه ای در چاه حیاط خلوت خانه اش افتاده است و با آنکه مرتب برای آن غذا و گوشت می ریخت ولی بسیار ناراحت بود که چرا ما باید غفلت کنیم و سر چاه را باز بگذاریم تا حیوانک در آن بیفتد.

سپس دستور داد که مقنّی بیاورند و در چاه را بکنند و گربه را بیرون بیاورند. طبق نقل فرزندش، این کار حدود 1500 تومان در آن روز برایش خرج برداشته بود. ولی خوشحال بود که برای نجات حیوانی اقدام کرده است.

همسر علامه گفته بود ما در منزل حق نداشتیم برای از بین بردن مورچه یا سوسک و مانند آن سمپاشی کنیم. چون علامه معتقد بود:
« اینها جان دارند و ما حق نداریم آنها را بی جان کنیم، باید بکوشیم منزل را نظافت کنیم تا اینها پیدا نشوند. »

- آیت الله جوادی می فرماید:
علامه طباطبائی ـ رضوان الله علیه ـ عاطفی بودند ... می فرمودند:
« ما مرغ خانگی را نمی کشیم؛ باید آن قدر بماند تا بمیرد! »

آیت الله ابراهیم امینی در خاطره ای چنین بیان می کند:
« یادم هست ایشان به حرم حضرت معصومه علیها السلام مشرف می شد، من همین نزدیکی های چهار راه صفائیه (فلکه شهدا) به ایشان رسیدم و همراهشان شروع کردم به حرکت کردن، ایشان مشغول حرکت بود و می رفت و در بین راه یکی دو جا اتفاق افتاد که پوست موزی یادم نیست یا پرتغال وسط پیاده رو افتاده بود، ایشان با کفش خودش یا با عصا این را کنار زد و انداخت توی جوی... »

مروت و مردانگی

جوانمردی انسان های وارسته در زمان مواجهه شان با فروافتادگان امروز و اجهاف کنندگان دیروز، به بهترین نحو خود را نشان می دهد.
آیت الله امینی می گوید:
« یکی از ناشران که کتاب های علامه را چاپ می کرد با ایشان رفتار خوبی نداشت، رفته رفته وضع و برنامه کاری وی به هم خورد و به حالت ورشکست درآمد، یکی از دوستان به علامه گفت که آقا ایشان تا حالا با شما این طور رفتار کرده، این کتاب را بدهید یک کس دیگری چاپ کند، ایشان فرمود که:
« این آقا الان خیلی غرق شده و من حاضر نیستم در این زمان، یک لگدی به او بزنم! »

حلم و صبر

اعصاب مرحوم علامه  بسیار آسیب دیده بود و ضعیف شده بود، با اینحال با کسی تندی نمی کرد.
اگر کسی در خواندن [فهمیدن] مشکلی داشت با صبر و حوصله نگاه می کرد؛ گوش می داد و بعد از تمام شدن سخنش، جواب می داد. اگر شاگردی حرف بی ربطی می گفت، خیلی که اوقاتش تلخ می شد، می گفت « سبحان الله العلیّ العظیم ».
آیت الله ناصر مکارم شیرازی، «حلم» علامه را اینچنین بیان می کنند:
« مردی بود بسیار متواضع، فوق العاده مهربان، من یادم نمی آید، یک بار در درس عصبانی شده باشد و یک بار از گل نازک تر به یکی از شاگردانش گفته باشد، و اگر خشن هم می گفت، شاگردان عاشقش به جان می خریدند، ولی از گل نازک تر هم نمی گفتند! »

شرح صدر و انتقاد پذیری

در تفسیری که روزها در مسجد می فرمودند از همان آغاز سوره شروع می کردند و وقتی می خواستند آیه ای را معنا کنند از آیات دیگر کمک می گرفتند و تأکیدشان بر این بود که وقتی ما می توانیم با ضرس قاطع بگوییم قرآن چنین می گوید، که حداقل بر اول و آخر آن محیط باشیم ولو یک احاطه سطحی داشته باشیم.
در مورد روایات اصرارشان بر این بود که همه این علوم زمینه ای است برای شرح صدر نه باریست که انسان بر دوش خود حمل می کند که بر دوش قرآن بنهد.
در واقع دانش حدیث و علوم دیگر باید این زمینه را فراهم کند که ما با آمادگی بیشتری به خدمت قرآن بروم و با قلب باز از این اقیانوس بیکران بهره گیریم.
آیت الله جوادی آملی یکی از شاگردان برجسته ایشان دراین باره از قول علامه می فرماید:
« سالی تابستان را در « درکه» اطراف تهران بسر می بردم و در آن سالها افکار کمونیستی و ماتریالیستی رایج بود، یکی از صاحب نظران افکار مادی میل پیدا کرد که با علامه طباطبایی به بحث آزاد بنشیند، به حضور ایشان رفت. در همان ییلاقی که در تابستان برای تعطیلات تابستان می گذراندند، می فرمودند:
« وقتی که این صاحب نظر آمد از صبح شروع کرد تا پایان روز و بحث به درازا کشید و شاید قریب هشت ساعت ادامه پیدا کرد و من از راه برهان صدیقین با این فرد به سخن نشستم. »

بعداً این صاحب نظر مادیگرا در یکی از خیابانهای تهران یکی از همفکران خود را دید و آن همفکرش از او پرسید: تو در دیدار و در مناظره و گفتگو با آقای طباطبایی به کجا رسیدی؟ گفت آقای طباطبایی مرا موحد کرد.

… یک کمونیست را الهی کرد و یک مارکسیست را موحد کرد. حرف توهین آمیز هر کافری را می شنید و نمی رنجید و پرخاش نمی کرد.

استاد فاطمی نیا نقل می کند:
« یکی از آقایان درباره علامه طباطبائی گفته بود: « آقای طباطبائی خوب است، اما نورانیت ندارد(!) »
شخص ساده ای این نکته را در کاغذی نوشته به مرحوم علامه عرضه کرد. ایشان وقتی این مطلب را خواند، بسیار خندید به گونه ای که شاید در عمرش به آن شکل نخندیده بود.
اهل معرفتی که آن جا شاهد این داستان بود، گفت: « علامه، غریب است و خوش است! »
 

****

شخصی به مرحوم علامه عرض کرد:
« شما به جای واژه عرفا بگویید اهل معرفت تا حساسیت برخی برانگیخته نشود.» علامه نگاه خاصی به او کرده و سپس فرمودند:
« کلام بسیار خوب و بجایی گفتی!

****

خدمت علامه طباطبائی(ره) گفته شد:
« شخصی، ضد المیزان کتابی نوشته است. »
ایشان بدون این که خشمگین شود، فقط دو کلمه فرمود؛ فرمود: « بسیار خوب! »

عفو و گذشت

یکی از شاگردان علامه در این زمینه می گوید:
« استاد بزرگوار علامه طباطبایی (ره) در برخورد با بداندیشان و شیطان صفتان، نیز شیوه ای الهام گرفته از کتاب و سنت داشتند.
 به خاطر دارم هنگامی که نابخردی از روی غرض ورزی اقدام جاهلانه ای در جهت تضعیف شخصیت علمی ایشان انجام داده بود و جمعی از علاقمندان اجازه می خواستند که او را توبیخ نمایند؛ با کمال آرامش و متانت این آیه را فرمودند:
« ...لا یحیق المکر السیی إلا باهله: ...این نیرنگها تنها دامان صاحبانش را می گیرد. سوره فاطر آیه 43 »

و طولی نکشید که مصداق این آیه شریفه در حق وی تحقق یافت. این تجربه، درباره چند نفر به صورت گرفتاریها و رسوائیهای عجیبی تکرار شد و این حقیقت عملاً به ثبوت رسید که ناسپاسی نسبت به نعمت وجود مردان الهی و اسائه ادب به علمای ربانی، موجب سلب توفیق و خذلان و رسوایی دنیا و آخرت می شود.

یکی از شاگردان علامه طباطبائی می نویسد:
« برای مرحوم علامه نامه های بسیاری حاوی ناسزا، ناروا، فحش، تهمت و سخنان پوچ می رسید و چون (اغلب یا همه آن ها) بی امضا بود، ما می پنداشتیم که ایشان نامه های بی امضا را مطالعه نمی کنند.
روزی به محضرشان عرض کردم:
شنیده شده که حضرت عالی نامه ها را که باز می کنید، اول به محل امضا نگاه می کنید و نامه های بی امضا را اصلاً نمی خوانید. ایشان با تبسم ملیحی فرمودند:
« همه نامه ها را مطالعه می کنم ... نامه های بی امضا را هم مطالعه می کنم!»

****

یک بار به علامه گفتند:
« فلان کس از شما انتقاد کرده است. » علامه فرمود:
« من که رسوای جهانم! عیب من یکی ـ دو تا نیست؛ خوب این هم رویش. »

استاد امجد نقل می کنند:
مرحوم استاد، هیچ نامه نام و نشان داری را بی پاسخ نمی گذاشتند. حتی اگر حامل ناسزا به ایشان بود، جوابی کریمانه به آن می دادند.
شخصی که ایشان را با سخنانش آزار می داد و با علامه دشمنی می کرد، در مجامع، مورد احترام استاد بود و استاد به او می فرمود:
« به حرم که می روم، اول برای شما دعا می کنم! »

هیچ کس نمی توانست علامه را خشمگین کند. به طور خلاصه می توان گفت:
« علامه، له شده بود ». [ یعنی دیگر هیچ چیز از ایشان باقی نمانده بود. ]
با آن که تا آن اندازه نسبت به فرصت و وقت حساس بود ( تا حدی که مثلاً پس از نگارش مطالب، نقطه گذاری می کرد تا چند ثانیه وقت کمتری صرف شود)، اما اگر طلبه ای کوچک با ایشان سخن می گفت، تا پایان کلامش گوش می داد و من در عمرم کسی را چنین ندیدم.

تواضع و فروتنی

یکی از صفات بارز مردان باتقوا و خداشناس و مؤمن، تواضع و فروتنی است. از قول یکی از شاگردانشان نقل شده است:
« در مدت 30 سالی که با او بودم، وی نسبت به همه کسانی که علاقه به تحصیل داشتند، فوق العاده علاقمند و نسبت به طلبه ها، آن چنان صمیمی و یک رنگ بود که هر کس می پنداشت، تنها او، دوست خصوصی علامه است.
اگر کلمه ای از دهانش بیرون می آمد که خلاف ادب بود، بیش از حد ناراحت می شدند یا اگر احتمال می داد که در کلامش به کسی جسارت شده است، بسیار ناراحت می شد.
روزی هنگام تدریس اسفار، « عدم» و « ملکه» را توضیح می داد.
 مثالی زد و فرمود: « مانند نابینا و بینا » وقتی این مثال را زد، متوجه شد یکی از شاگردان حاضر در درس، نابیناست.
از این که در حضور او چنین مثالی برای عدم و ملکه زده بود، شرمنده و ناراحت شد. سرخ شد و پیشانی خود را مالید تا شاید بر کلام و تدریس مسلط شود. سرانجام چند دقیقه بعد، بر خود مسلط شد و درس را ادامه داد.

آیت الله مصباح نقل می کنند:
« علامه هنگام درس به چشم شاگردان نگاه نمی کرد، بلکه به زمین یا سقف می نگریست و درس می گفت. این از شدت حیای ایشان بود. معمولاً برای مطالعه، کتاب های مورد نیاز خود را عاریه می گرفت.
اخلاق او همه را جذب می کرد و خود را مثل یکی از طلاب می دانست. او هرگز خود را سرآمد دیگران نمی دانست. گاهی ابتکارات مهم علمی و فلسفی خویش را طوری با صفا و ساده بیان می کرد که می پنداشتیم این مطلب در تمام کتب مربوطه هست .
ولی پس از مراجعه، معلوم می شد، فقط کشف و ابتکار خودش بوده است. او هرگز نمی گفت برای این مطلب چنین و چنان زحمت کشیدم یا این ابتکار من است.
او هرگز در برابر پرسشها، حتی اگر ارتباط نداشت، نمی گفت وقت ندارم و هرگز عصبانی و ناراحت نمی شد. و اگر طرف زیاد اصرار می کرد یا حتی در مطلب باطل پافشاری می نمود؛ می فرمودند:
« من بیش از این چیزی نمی دانم. »

از قول آیت الله مصباح نقل می کنند:
وقتی علامه پاسخ پرسشی را نمی دانستند، با صوت بلند و واضح می فرمودند: « نمی دانم » ، اما هنگامی که می خواستند سؤالی را جواب دهند، با صوت آرام سخن می گفتند.
همچنین نقل شده :
شب جمعه ای با ایشان به جلسه ای می رفتیم. در راه چند سؤال از جنابشان کردم؛ فرمودند: « نمی دانم. »
سپس افزودند: « مجهولات ما را باید با علم خداوند مقایسه کرد. » یعنی همان طور که خداوند به همه چیز عالم است و علمش بی نهایت، ما هم علم حقیقی به چیزی نداریم و جهلمان بی پایان است.
از هیچ عالمی به اندازه ایشان « نمی دانم» شنیده نشده ! یک بار با شخص ماجراجویی هفت ساعت بحث کرد تا سرانجام او را محکوم و قانع کرد و آن شخص پس از شهادت به توحید و نبوت، گفت: « و شهادت می دهم که تو، ولیّ خدایی! »

یکی از استادان دانشگاه می گوید:
« زمانی که در دبیرستان درس می خواندم، دبیر ما از رهگذر آشنایی با علامه، گاهی که آیت الله طباطبایی به تهران می آمد، ایشان را به کلاس ما دعوت می کرد ...؛ تا این که بنا شد ما پرسش های خود را از جنابش نوشته، دسته بندی کرده و هنگام تشریف فرمایی شان پاسخ آن ها را بشویم.
 ایشان وقتی وارد کلاس شد و صورت سؤال ها را به ایشان دادیم، با این که او در آن مقام بلند علمی بود و ما دانش آموزان دبیرستانی و با سوالاتی سطح پایین، در همان نگاه نخست به برگه، فرمود:
« چه کسی گفته است بنده جواب این همه پرسش را می دانم؟! »

حجت الاسلام تحریری نقل می کنند:
« روزی پس از درس و پیش از تعطیلات یکی از شاگردان به ایشان عرض کرد: « نصیحتی بفرمایید!»
 ایشان بسیار منفعل و شرمنده شدند و آثار خجلت در چهره شان ظاهر شد و فرمودند:
« من که هستم که بخواهم نصیحت و موعظه کنم؟! »

****

استاد فاطمی نیا می گوید:
« روزی دوچرخه سواری شانزده ـ هفده ساله با وسیله خود به علامه برخورد و مرحوم علامه به زمین افتاد و زخمی شد، اما برخاست و زود به سوی آن نوجوان رفته و گفت:
« شما مشکلی نداری؟ دوچرخه ات سالم است؟ ... »
در حالی که آن نوجوان، در پاسخ دلجویی استاد، به ناسزاگویی و سرزنش مشغول بود!

****


تفسیرالمیزان، کار بزرگی بود که در سر پنجه ی قلم علامه جان گرفت و موجب شگفتی اصحاب اندیشه شد.
اآیت الله  سید محمد حسین حسینی تهرانی نقل می کند:
« این حقیر روزی به استاد(علامه طباطبایی) عرض کردم، هنوز این تفسیر شریف جای خود را چنان که باید باز نکرده است و به ارزش واقعی آن پی نبرده اند، اگر این تفسیر در حوزه ها تدریس شود و روی محتویات و مطالب آن بحث و نقد و تجزیه و تحلیل به عمل آید و پیوسته این امر ادامه یابد، پس از دویست سال ارزش آن معلوم خواهد شد!
در دفعه ی دیگری عرض کردم، من که به مطالعه این تفسیر مشغول می شوم، در بعضی از اوقات که آیات را به هم ربط می دهید و زنجیره وار آن ها را با یکدیگر موازنه و از راه تطبیق، معنا را بیرون می کشید، جز آن که بگویم، در آن هنگام الهام الهی آن را بر دست شما جاری ساخته است، تعبیر دیگری ندارم؛ ایشان سری تکان داده و می فرمودند :
« این فقط حسن نظر است، ما کاری نکرده ایم! »

تواضع او در راه رفتن در محافل و مجالس و نشست و برخاست و حتی در لباس پوشیدن، فوق العاده آموزنده و چشم گیر بود.
او علاوه بر اینکه هرگز حاضر نبود که امام جماعت شود ولی در جماعت، شرکت می کرد و در صف جماعت فیضیه حاضر می شد و معمولاً در صف آخر، عبای خودش را روی خاک پهن می کرد و نماز جماعت می خواند. وی ایام تابستان در سالیان درازی که برای زیارت و استفاده از کتابخانه حضرت رضا علیه السلام به مشهد مشرف می شد؛ مقیّد بود به همین سبک در نماز مرحوم آیت الله میلانی شرکت کند.
حجت الاسلام موسوی همدانی مترجم تفسیر المیزان درباره تواضع علامه می گوید:
« از خصوصیات اخلاقی علامه طباطبایی این بود، که هیچگاه با ما در یک اتاق نماز نمی خواند، در وقت نماز، بنده اصرار می کردم که شما باشید تا بنده به شما اقتدا کنم و نماز بخوانم، ایشان لبخندی می زد و به اندرون می رفت.
جالب اینکه معمولاً مثل مردم عادی در صف نانوایی و ... می ایستاد در حالی که امکانات زیادتری برایش فراهم بود.
هنگام خنده ـ گرچه تبسم بود ـ دستشان را مقابل دهانشان می گرفتند و هنگام گریستن بر اهل بیت علیهم السلام می دیدم که دانه های درشت اشک از چشمه چشمشان می جوشید.

علامه طباطبایی همچون بسیاری از علمای بزرگ همواره، تنها راه می رفتند و با دار و دسته و ارادتمندان و شاگردان حرکت نمی کردند و از راه انداختن اصحاب و اطرافیان تنفر داشتند. و این روحیه حاکی از تواضع و فروتنی ایشان بود.
فرزندشان اظهار می کند:
حتی این اواخر که به بیماری قلبی و عصبی دچار شده بود روزی به دنبالش رفتم، برگشت و گفت:
« کجا می روی؟ »
گفتم: مگر به حرم نمی روید؟ فرمود:
« چرا! »
گفتم: می خواهم حرم بروم، فرمود:
« شما که صغیر نیستی خودت حرم برو، لازم نیست با من بیایید! »

 


پرهیز از بدگویی

حجت الاسلام موسوی همدانی بیان می کند:
« از خصوصیات مرحوم علامه طباطبایی بود که در طی 35 سال ارتباط با ایشان، جز بدگویی از دربار و رژیم طاغوت، هیچ گاه از کسی بدگویی نمی کردند، حجت الاسلام سید احمد فاطمی نقل می کنند که مرحوم علامه هرگاه می خواست از کسی مدح کند، [ در یکی از تعابیر خویش] می فرمود:
« او کسی است که می توان گفت اگر به اروپا برود، سالم باز خواهد گشت. »

 


همدردی با مسلمانان

از خصوصیات بارز علامه طباطبایی این بود که در همه زمینه های علمی، اسلامی، سیاسی و اجتماعی فردی آگاه و آشنا و صاحب درد بود تا آنجا که وقتی برای برخی افراد حتی دانشمندان و فضلا سؤالی پیش آمد به ایشان متوسل می گردیدند و نظر این حکیم و فیلسوف را به عنوان فردی آگاه و بینا به ارزشهای مکتبی و مسایل سیاسی ـ اجتماعی جهان اسلام جویا می شدند.

در سال 1348 هـ.ش همزمان با حملات وحشیانه ارتش رژیم صهیونیستی به کشورهای عربی و وقوع جنگ شش روزه اعراب و رژیم اشغالگر قدس، علامه طباطبایی به همراه آیت الله سید ابوالفضل موسوی زنجانی و استاد شهید مرتضی مطهری ضمن همدردی با مسلمانان مظلوم فلسطین، با انتشار یک بیانیه از امت مسلمان دعوت نمود تا برای یاری برادران مسلمان و عرب خود کمکهای لازم را جمع آوری کنند، ایشان برای این منظور سه شماره حساب در سه بانک تهران باز کردند که به نام هر سه نفر افتتاح گردیده بود.

 


پرهیز از مباحثات جدلی

ایشان اهل هوی و هوس و مباحثات جدلی نبود و همواره به سؤالها، بدون خود نمایی پاسخ می داد.
یکی از شاگردان علامه طباطبایی می گوید:
« من در درس خارج فقه و اصول امام خمینی روحی فداه شرکت می کردم و درس فلسفه را خدمت استاد علامه طباطبایی می خواندم و به این هر دو استاد ربانی بسیار علاقمند بودم و عشق می ورزیدم.
آن روزها من در مدرسه حجتیه قم ساکن بودم. در یکی از روزها از این دو استاد دعوت کردم که برای صرف ناهار به حجره تشریف بیاورند. دعوتم را پذیرفتند و به حجره تشریف فرما شدند.
 در ضمن من علاقه داشتم که دو استاد ربانی را در بحث های فلسفی به مباحثه دو طرفه وادار کنم. اما در این راه موفق نشدم زیرا هر دو استاد بی هوی و هوس بودند و از مباحثه های جدلی می گریختند. در آن مجلس اگر امام خمینی را مخاطب قرار می دادم و چیزی می پرسیدم، جواب می دادند و علامه طباطبایی سکوت می کردند و خوب گوش می دادند، اگر از علامه طباطبایی سؤال می کردم، جواب می دادند و امام خمینی سکوت می کردند و خوب گوش می دادند.»

 


رفتار با شاگردان

آیت الله  سید حسن مرتضوی لنگرودی می گوید:
« علامه طباطبایی بسیار کم حرف بود و از هیچ کس به بدی یاد نمی کرد، چشمانی نافذ و نگاهی پرمعنا داشت، در عین سادگی و بی آلایشی باابهت و با وقار بود، خجول بود و شرم حضور داشت، وقتی تدریس می کرد نوعاً سرشان پایین بود، هیچ گاه برای تدریس بر فراز منبر نرفت.
 شاگردان به صورت حلقه ای می نشستند، ایشان هم بدون اینکه روی پتو و یا تشکی بنشیند، تدریس می کرد. مانع می شد از انداختن پتو و تشک، می فرمود:
« اگر همین مقدار جایم بلند تر از شما باشد نمی توانم حرف بزنم. »

مرحوم علامه طباطبایی در رابطه با شاگردان بسیار مهربان بود و با آنان انس و الفت می گرفت و از احوال آنها که به شهرستانها منتقل شده بودند، جویا می شد. در برخورد با شاگرد، سبک و شیوه خاصی داشتند و اصلاً تحکم فکر و تحمیل نظر در کار نبود، اگر مسئله ای مطرح می شد ایشان نظر خود را می گفتند و بعد می فرمودند این چیزی است که به نظرمان رسیده است، شما خودتان فکر و بررسی کنید و ببنید تا چه اندازه مورد قبول است، و بدین ترتیب به شاگرد میدان تفکر می داد.
 در عین حال همواره سعی داشت به هر شاگردی و در هر مجمعی متناسب با درک و استعداد و کشش آنها مطلب القاء کند. »

ایثار و فداکاری

یکی از شاگردان علامه طباطبایی می گویند:
« رساله ای در امامت نوشتم و آن را پیش علامه طباطبایی  بردم و گفتم که گه گاهی که از درس و بحث خسته شدید به عنوان یک جلسه استراحت و به تعبیر عامه مردم « زنگ تفریح » این رساله ما را هم نگاه بفرمایید.
ایشان لطف فرمودند و رساله را از اول تا آخر، کلمه کلمه خواندند، تا اینکه پس از مدتی فرمودند که رساله را دیدم و مدتی حدود دو ماه طول کشید تا ایشان رساله را مطالعه کرد. من رفتم که آن رساله را بگیرم به من اعتراض کرد که در فلان جای رساله دعای شخصی در حق خودتان نموده اید.
 من در آنجا حدیثی را عنوان کرده و پس از بیان حدیثی و شرح این حدیث، گفتم که بار الها توفیق فهم آیات الهی را به اینجانب مرحمت بفرما. علامه طباطبایی فرمودند:
« چرا این دعای شخصی را فرمودید. چرا در کنار سفره الهی، دیگران را شرکت ندادید؟ »
بعد به من فرمود:
« تا آنجایی که خودم را شناختم، دعای شخصی در حق خودم نکردم. »

 در اصول کافی از ائمه اطهار علیهم السلام همین نقل شده است که دعای شخصی نکنید و بندگان خدا را هم در کنار سفره الهی شرکت بدهید.
این تأدیب اخلاقی که حاکی از روحیه ایثار در ایشان بود بسیار در من [ به عنوان شاگرد علامه ] اثر گذاشت. »

امر به معروف و نهی از منکر

یکی از اهل علم می گفت:
« زمانی با مرحوم طباطبائی در درس آیت الله محمد حسین اصفهانی شرکت می کردیم. روزی یکی از شاگردان اشکال بی اساسی را مطرح کرد و همه خندیدند و من هم خنده ام گرفت.
وقتی از کلاس بیرون آمدیم با آقای  طباطبائی روبه رو شدم که چهره درهم کشیده بود. مرا که دید فرمود:
« تو چرا خندیدی؟! اگر مطلبی را تو خوب و روان می فهمی باید خدا را شکر کنی نه این که به دیگران بخندی! »
علامه طباطبائی خودشان رفیقی داشتند که از او خواسته بودند هرگاه عیبی از ایشان دید، به ایشان تذکر دهد تا خود را اصلاح کنند. »

صدقه دادن

یکی از ارادتمندان مرحوم علامه می گوید:
« روزی آقا طباطبائی را در مشهد دیدم که از کوچه ای عبور می کرد و به فقیری که روی زمین نشسته بود، برخورد. پولی از جیب درآورده و در کف دست خود گذاشت و پیش آن نیازمند نشست و گفت:
« بردار! » آن فقیر پول را برداشت. پس از آن، علامه دست خود را بوسید و برخاست و رفت.
بنده به ایشان عرض کردم: « این کار شما ـ که فرمودید « پول را بردار» و دست خود را بوسیدید ـ چه دلیلی داشت؟ » فرمود:
« در روایت است که صدقه پیش از آن که در دست فقیر قرار گیرد، در دست خداوند قرار می گیرد. همچنین خدا می فرماید:
« یدالله فوق ایدیهم: دست خداوند بالای دست آنان است. »
پس رسم ادب این است که دست انسان زیر دست خدا قرار گیرد؛ من به فقیر گفتم پول را بردار تا دست خدا ـ که میان دست من و او قرار می گیرد ـ بالاتر از دست من باشد، و هنگامی که در صدقه دادن، ابتدا پول در دست خدا قرار بگیرد، بنابراین دست صدقه دهنده دست خداوند را زیارت کرده است و من، این دست زائر را برای تبرک بوسیدم. »

حضرت امام صادق علیه السلام می فرمایند:
« پدرم (امام باقر علیه السلام) هرگاه چیزی صدقه می داد، آن را در کف {دست} سائل می نهاد و پس از آن، آن صدقه را از وی پس می گرفت و می بوسید و می بوییدش و باز آن را به سائل باز می گرداند. »

پرداخت وام به نیازمندان

فرزند ایشان نقل می کند:
« پدرم از درآمد زمین زراعی که داشت به روستائیانی که نیازمند بودند وام می داد و رسید می گرفت و چنانچه کسی بعد از دوفصل برداشت محصول قادر به پرداخت بدهی خود نبود، آن را بخشیده و قبض را به خودش پس می داد و از طلب خود صرف نظر می کرد.

یکبار چند قبض دست پدرم بود که از این واسطه ها طلبکار بود، آن روز من دیدم قبضها را از جیب خود درآورد، مدتی به آنها نگریست و ناگهان همه را پاره کرد و دور ریخت، در حالی که بیش از حد تصور به پول برای گذراندن معاش عادی احتیاج داشت، من با تعجب پرسیدم: پدر چرا اینکار را کردید؟ نگاهی عمیق به من کرد و گفت:
« پسرم اگر داشتند، می آوردند و می دادند، خدا را خوش نمی آید که، من بدانم آنها دستشان خالی است و معهذا آنها را تحت فشار قرار دهم و ابراز طلبکاری کنم. »

روحیه نیاز سنجی

حجت الاسلام  استادی می گوید:
« مرحوم علامه همیشه در طول زندگی علمی اش دقت داشتند که به نیازها پاسخ دهند.
این که مرحوم شهید مطهری فرمود: هر کاری علمی که انجام داده ام، در پاسخ یک نیاز اجتماعی بوده است؛ می توانم ادعا کنم که این روحیه و روش را از استادش علامه طباطبایی اخذ کرده است. »



دفاع از وطن

حضور سربازان روسی در سال 1320، در آذربایجان، ناامنی را افزایش داده بود و مرحوم علامه نیز به ناچار یک قبضه تفنگ و یک قبضه سلاح کمری تهیه کردند و اغلب روزها فرزند خود، سید عبدالباقی را همراه خودشان به بیرون از روستا برده و آموزش تیراندازی و نشانه زنی می دادند.

در سال 1321 ـ زمانی که علامه در روستای محل تولد خود ساکن شده بود ـ یک شب چند نفر از روستائیان آمدند و گفتند:
« سربازان روسی به روستا حمله کرده اند. » مرحوم علامه فوراً تفنگ را برداشته، در پشت بام سنگر گرفتند و مشغول تیراندازی شدند. این کار باعث شد سربازان روسی ـ که اغلب بی سلاح هم بودند! ـ برگشته و رفتند.



پیرامون حکومت اسلامی

آیت الله طباطبائی همان اندازه که زمان شاه از آنچه در جامعه می گذشت ناخشنود بودند، پس از انقلاب راضی و خشنود بودند. از شاه و رژیمش منزجر بودند. یک بار به ایشان گفته شد:
« شاه تصمیم گرفته به شما دکترای فلسفه بدهد. » ایشان بسیار غمگین و ناراحت شدند و اعلام کردند که به هیچ وجه چنین چیزی را نخواهند پذیرفت.
 افراد بسیاری ـ از جمله رئیس وقت دانشکده الهیات ـ نزد ایشان آمده و اصرار کردند که « مدرک را قبول کنید و گرنه شاه خشمگین می شود ...» اما علامه فرمودند:
« از شاه ترسی ندارم. حاضر به پذیرفتن آن مدرک نیستم. »

زمانی امریکا از دولت ایران خواست که استاد طباطبائی را برای تدریس فلسفه به آن کشور راهی کند ، شاه در این راه به آیت الله بروجردی متوسل شد و مرحوم بروجردی درخواست شاه را به استاد رساند، اما علامه نپذیرفتند.

علامه طباطبائی از سال های 1341 تا 1342 ش، در نشست هایی که از سوی مراجع، علما و فضلای قم برگزار می شد، حضور می یافتند و با بیان و قلم خود، بیزاری خود را از دستگاه طاغوت اعلام می کردند.
امضای ایشان در ذیل اعلامیه ای که امام خمینی(ره) آن سال ها بر ضد رژیم طاغوت به دست مبارک خود نوشته بودند، همراه امضای نه نفر دیگر از مراجع و علما می درخشید.

آیت الله طباطبائی در تفسیر المیزان، ذیل آیه دویست از سوره «آل عمران»، صفحاتی را به شیوه حکومت اسلامی و عناصر سازنده آن اختصاص دادند و آن را در ده بخش تنظیم کردند؛ در حالی که تا آن روز، در هیچ کتابی با آن اتقان و روشنی، چنین مطالبی درباره حکومت اسلامی دیده نمی شد.
 حتی به این هم بسنده نکردند و جداگانه رساله ای فارسی درباره حکومت اسلامی و ابعاد گوناگون آن نگاشتند و به چاپ سپردند.
علامه در اواخر عمرش فرمود:
« راهی را که ما عمری با سختی ها و ریاضت ها رفتیم، این جوان ها و شهیدان انقلاب اسلامی، در یک شب سپری کردند! »

استاد امجد نقل می کنند که:
استاد طباطبائی را پس از ارتحالشان در خواب دیدم، به بنده فرمودند:
« یک صلوات برای همه شهیدان کافی است! »



3. سیره عبادی

مناجات و عبادات

یکی از شاگردان علامه طباطبایی در این باره می نویسد:
« علامه در مراتب عرفان و سیر و سلوک معنوی مراحلی را پیموده بود. اهل ذکر، دعا و مناجات بود، در بین راه که او را می دیدم غالباً ذکر خدا را بر لب داشت، در جلساتی که در محضرشان بودیم وقتی جلسه به سکوت می کشید، دیده می شد که لبهای استاد به ذکر خدا حرکت می کرد، به نوافل مقید بود .

گاهی دیده می شد که در بین راه مشغول خواندن نمازهای نافله است، تا جایی که همسر شهید قدوسی فرزند مرحوم علامه طباطبایی می گوید:
« یک بار فردی آشنا علامه را در خیابان می بیند و سلام می کند، پدرم به جواب سلام اکتفا کرده و احوال پرسی نکرده بودند، شخص مزبور ناراحت شده و گلایه نموده بود که حاج آقا سنگین جواب داده اند، بعد پدرم برای رفع سوء تفاهم توضیح دادند که هر وقت از خانه بیرون می آیند تا مقصد، نماز نافله می خوانند و ما تا آن هنگام از این موضوع خبر نداشتیم.
شبهای ماه رمضان تا صبح بیدار بود مقداری مطالعه می کرد و بقیه را به دعا و قرائت قرآن و نماز و اذکار مشغول بود.
علامه همواره حضور قلب داشت و مداوم مشغول ذکر خدا بود و در تمامی حالات حتی به هنگام پژوهش های علمی، این حالت را فراموش نمی کرد.
در لحظات آخر عمرش یکی از شاگردان خصوصی علامه می گوید:
از ایشان پرسیدم چه کنم در نماز به یاد خدا باشم و حضور قلب داشته باشم؟
 برای شنیدن بیانات استاد، گوشم را نزدیک دهانش بردم چند بار فرمود:
« توجه، مراقبه، توجه، مراقبه، به یاد خدا باش و خدا را فراموش نکن. »

مرحوم علامه می فرمود:
« سخت ترین حالات و اوقات بنده، فاصله میان تطهیر و وضو ساختنم است. »


اهمیّت به نماز

هنگامی که علامه طباطبائی برای عمل جراحی چشم به خارج سفر کردند در راه نماز را در هواپیما خواندند و از این جهت خیلی غمگین و ناخرسند شدند. پس از عمل، طبیب جراح به ایشان گفت: « خوشبختانه جراحی چشم شما با موفقیت همراه بود. » علامه فرمودند:
« اما من بسیار ناراحتم! »
طبیب علت ناخرسندی ایشان را پرسید و ایشان گفتند:
« هنگام آمدن، نماز را در هواپیما خواندم و نتوانستم آن گونه که شایسته بود، انجام دهم. از این که در بازگشت هم باید نماز را در هواپیما بخوانم، افسرده ام!»
آن طبیب با شرکت هواپیمای گفت و گو می کند تا شرکت، پرواز را تنظیم و در جایی توقف کند تا علامه نمازشان را روی زمین بخوانند؛ اما شرکت پاسخ می دهد که برایش ممکن نیست.
دکتر، بار دیگر با یک شرکت هواپیمایی خصوصی صحبت می کند و آنان میپذیرند که در میان راه، در فرودگاه توقف کنند تا علامه طباطبائی نمازشان را روی زمین و آن گونه که می پسندند، به جا آورند.»



ادب نسبت به قرآن

حجت الاسلام موسوی همدانی مترجم تفسیر المیزان نقل کرده اند که زمانی در یکی از روزها که مشغول ترجمه المیزان بودم، قرآن دستم بود و تفسیر هم روبرویم و در این حالت می خواستم کتاب دیگری را باز کنم، اما چون احتمال داشت آن صفحه مورد نظر قرآن بسته شود و بهم بخورد، قرآن را پشت رو، روی زمین نهادم، علامه طباطبایی که حالات و رفتارم را مشاهده می کرد، فوراً قرآن را برداشت و بر آن بوسه زد و به من گفت:
« دیگر از این کارها نکنید. »

و این وضع، ادب و احترام زاید الوصف علامه طباطبایی را نسبت به این کتاب الهی نشان می دهد.
یکی از شاگردان علامه طباطبایی می گوید:
وقتی که غروب فرا می رسد، علامه طباطبایی به تلاوت قرآن مشغول می شدند، عرض کردم آقا چرا در این موقع که هوا تاریک است قرآن می خوانید؟
 فرمود:
« قرائت قرآن به نور چشم می افزاید همان گونه که بصیرت دل را افزایش می دهد. »
اگر موقعیتی پیش می آمد قرائت قرآن و برخی از نوافل را در راه یا حتی سوار بر اتومبیل انجام می داد... حتی در این اواخر که بیماری رعشه ایشان را گرفتار ساخته بود و واقعاً رنجشان می داد و مرتب داروی اعصاب مصرف می کرد، تلاوت قرآن را ترک نمی نمود.

حجت الاسلام قرائتی نقل می کند:
 خدا رحمت کند علامه طباطبائی را! می فرمود:
« هر دو سال یک بار باید تفسبر قرآن نوشته شود. چون هر بار که انسان در قرآن تدبر می کند، به مطالب تازه ای می رسد. »

حجت الاسلام محمد فاضل (تبریزی) نقل میکنند که:
آقای  شربیانی روزی علامه را به خانه خود ( در تبریز ) دعوت کرد و چند نفر را هم برای زیارت و استفاده از سفره معارف ایشان به منزل خود خواند؛ از جمله بنده را.
آن شب علامه به من فرمود:
« بنده سی سال پیش، استخر شاگلی ( محلی باصفا و خرم در تبریز) را دیده ام.»

سپس با ملاطفت و مزاح ادامه داد:
« اگر مزاحم خواب آقایان نباشم، می خواهم فردا بین الطلوعین به آن جا بروم.»

عرض کردم: « صبح خدمتتان خواهم بود. » فردای آن شب، با اتومبیلم ایشان را به استخر شاگلی می بردم که دیدم ایشان در ماشین، قرآنی از جیب خود درآورده و به بنده فرمود:
« من عهد دارم که هر روز یک جزء از قرآن را بخوانم و الان چهل سال است که این کار را انجام می دهم. دیشب شما علما مزاحم شدید، نتوانستم بخوانم و اکنون قضا می کنم!
هر ماه یک ختم قرآن تمام می شود و باز از ابتدای آن شروع می کنم و هر بار می بینم که انگار اصلاً این قرآن، آن قرآن پیشین نیست! از بس مطالب تازه ای از آن می فهم! از خدا می خواهم به بنده عمر بسیاری دهد تا بسیار قرآن بخوانم و از لطایف آن بهره ببرم. نمی دانید من چه اندازه از قرآن لذت می برم و استفاده می کنم! »                                    


الف)  خاطرات علامه از زبان خود ایشان

1. در جستجوی استاد

علامه  می فرمود:
« هنگامی که از تبریز به قصد ادامه تحصیل علوم اسلامی به سوی نجف اشرف حرکت کردم، از وضع نجف بی اطلاع بودم، نمی دانستم کجا بروم و چه بکنم، در بین راه همواره به فکر بودم که چه درسی بخوانم، پیش چه استادی تلمذ نمایم و چه راه و روشی را انتخاب کنم که مرضیّ خدا باشد.
وقتی به نجف اشرف رسیدم، هنگام ورود رو کردم، به قبه و بارگاه امیرالمؤمنین علیه السلام و عرض کردم:
یا علی؛ من برای ادامه تحصیل به محضر شما شرفیاب شده ام، ولی نمی دانم چه روشی را پیش گیرم و چه برنامه ای را انتخاب کنم، از شما می خواهم که در آنچه صلاح است مرا راهنمایی کنید.

منزلی اجاره کردم و در آن ساکن شدم، در همان روزهای اول قبل از اینکه در جلسه درسی شرکت کرده باشم، در منزل نشسته بودم و به آینده خودم فکر می کردم؛ ناگاه درب خانه را زدند، درب را باز کردم دیدم یکی از علمای بزرگ است، سلام کرد و داخل منزل شد، در اتاق نشست و خیر مقدم گفت.

چهره ای داشت بسیار جذاب و نورانی، با کمال صفا و صمیمیت به گفتگو نشست و با من انس گرفت و در ضمن صحبت اشعاری برایم خواند و سخنانی بدین مضمون برایم گفت:
کسی که به قصد تحصیل به نجف می آید خوب است علاوه بر تحصیل به فکر تهذیب و تکمیل نفس خویش نیز باشد و از نفس خود غافل نماند، این را فرمود و حرکت کرد.
من در آن مجلس شیفته اخلاق و رفتار اسلامی او شدم، سخنان کوتاه و با نفوذ آن عالم ربانی چنان در دل من اثر کرد که برنامه آینده ام را شناختم، تا مدتی که در نجف بودم، محضر آن عالم باتقوا را رها نکردم؛ در درس اخلاقش شرکت می کردم و از محضرش استفاده می نمودم؛ آن دانشمند بزرگ حاج سید علی آقای قاضی(ره) بود. »


2. درد دل با استاد

علامه طباطبایی در کشاکش زندگی پربار و توأم با رنجش عجایبی بس آموزنده و سودمند داشت، ایشان می فرمود:

« در ایام تحصیلاتم که در نجف بودم، در یکی از سالها ارتباط ما در عراق با ایران بسیار با دشواری انجام می گرفت، که خود موجب تنگناهای مالی و فقدان امکانات اولیه زندگی می گردید.
اضافه بر مشکل اقتصادی، خشونت هوا و گرمای زاید الوصف نجف در آن تابستانهای طولانی، ما را در سختی و فشار قرار می داد. یک روز که حسابی از چنین شرایط ناگوار و ناراحت کننده ای خسته شده بودم و ابرهای یأس و اندوه آسمان ذهن و اندیشه ام را مشوش ساخته بود به خدمت استاد آیت الله العظمی سید علی آقا قاضی رفته و قصه دل با او گفتم و زخمهای زندگی را برایش تشریح کردم .
استاد با عنایت خاصی مرا موعظه نمود و به دلداریم پرداخت و آن چنان بیانات شگفت انگیز و مؤثر او، بر صحنه دلم نقش بسته بود که تمامی آن را زدوده و آرامش خاصی را برایم به ارمغان آورد و آنگاه که از خدمت آن استاد معظم مراجعت می کردم گویی آن چنان سبکبارم که در زندگی هیچ گونه ملالی ندارم. »

3. اسمش را عبدالباقی بگذارید!

علامه می فرمودند:
« من و همسرم از خویشاوندان مرحوم قاضی بودیم، او در نجف برای تحقق اصل اسلامی و اخلاقی صله رحم و تفقد از حالمان، به منزل ما می آمد.

 ما کراراً صاحب فرزند شده بودیم، ولی همگی در همان دوران کوچکی فوت کرده بودند.
روزی مرحوم قاضی به خانه ما وارد شد در حالی که همسرم آبستن بود و من از وضع او آگاهی نداشتم، موقع خداحافظی به همسرم گفت: دختر عمو این فرزندت باقی خواهد ماند و پسر است و آسیبی به او نخواهد رسید، نامش را عبدالباقی بگذارید تا انشاء الله برایتان بماند.
حال این پسر متولد شده و ما اسمش را عبدالباقی نهاده ایم، به امید آنکه از گزند حوادث محفوظ مانده و تلف نشود. »

4. یادی از همسر مهربان

علامه نقل می کردند:
« من زندگی پرفراز و نشیبی داشته ام، در نجف اشرف با سختیهایی مواجه می شدم، من از حوائج زندگی و چگونگی اداره آن بی اطلاع بودم.

اداره زندگی به عهده خانم بود؛ در طول مدت زندگی ما، هیچ گاه نشد که خانم کاری بکند که من حداقل در دلم بگویم، کاش این کار را نمی کرد یا کاری را ترک کند که من بگویم، کاش این عمل را انجام داده بود.

در تمام دوران زندگی هیچگاه به من نگفت، چرا فلان عمل را انجام دادی؟ یا چرا ترک کردی؟ مثلاً شما می دانید که، کار من در منزل است و همیشه مشغول نوشتن یا مطالعه هستم، معلوم است که خسته می شوم و احتیاج به استراحت و تجدید نیرو دارم، خانم به این موضوع توجه داشت، سماور ما همیشه روشن بود و هر ساعت یک فنجان چای می ریخت و می آورد، در اتاق کار من می گذاشت و دوباره دنبال کارش می رفت تا ساعت دیگر و ...، من این همه محبت و صفا را چگونه می توانم فراموش کنم. »


5. مکاشفه همسر علامه

ایشان می فرمود:
« عیال ما زن بسیار مؤمن و بزرگواری بود، ما در معیت ایشان برای تحصیل به نجف اشرف مشرف شدیم و ایام عاشورا برای زیارت به کربلا می رفتیم، وقتی بعد از مدتی به تبریز مراجعت کردیم، عیال ما روز عاشورایی در منزل نشسته و مشغول خواندن زیارت عاشورا بود، می گوید:
ناگهان دلم شکست و با خود نجوا کردم؛ ده سال در روز عاشورا را در کنار مرقد مطهر حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام بودیم و امروز از چنین فیض عظمایی محروم شده ایم.
یک مرتبه دیدم در حرم مطهر در بالا سر ایستاده ام و رو به مرقد مطهر مشغول خواندن زیارت هستم و حرم مطهر و مشخصات آن همچون گذشته بود، ولی حرم خیلی خلوت بود.
چون روز عاشورا بود و مردم غالباً برای تماشای دسته های عزادار و سینه زن از حرم به بیرون رفته بودند و تنها در پایین پای مبارک چند نفری ایستاده بودند و زیارت نامه می خواندند، بعد از مدتی چون به خود آمدم، دیدم، در خانه خود نشسته و در همان محل مشغول خواندن بقیه زیارت عاشورا هستم. »

6. حوریه بهشتی

علامه طباطبایی نقل کرده اند که:
« روزی در مسجد کوفه نشسته و مشغول ذکر بودم، در آن بین یک حوریه بهشتی از طرف راست من آمد، و یک جام شراب بهشتی در دست داشت، و برای من آورده بود و خود را به من ارائه می نمود .

همین که خواستم به او توجهی کنم، ناگهان یاد حرف استادم، مرحوم قاضی افتادم، که فرموده بود، چنانچه در بین نماز و یا قرائت قرآن و یا در حال ذکر و فکر برای شما پیش آمدی کرد، و صورت زیبایی را دیدید، توجه ننمایید و دنبال عمل خود باشید.
 به همین دلیل من نیز توجهی نکردم، آن حوریه برخاست و از طرف چپ من آمد و آن جام را به من تعارف کرد، باز من توجهی ننمودم، و روی خود را برگرداندم، آن حوریه رنجیده شد و رفت. »

 


7. دیدن صُوَر برزخی

علامه گاهی که مجلس را مناسب می دید و احساس می کرد حاضرین آن جلسه که معمولاً از شاگردان خواصش بودند و قدرت و توانایی درک مسائل غیبی را دارند برخی از جریانات و به اصطلاح مکاشفات خود را با عفت خاصی که از ویژگی های برجسته او بود، بازگو می کرد.

شهید مطهری هم به این واقعیت اشاره کرده و خاطر نشان ساخته که علامه طباطبایی مسائل غیبی را که مشاهده آن برای افراد عادی دشوار است می دیده اند.
علامه حسن زاده آملی در این باره می نویسد:
علامه طباطبایی در مسیر عرفان عملی دارای چشم برزخی بودند و افراد را به صورت ملکوتیشان می دیدند و برای بنده بارها پیش آمد و در محضر علامه طباطبایی شواهدی دراین باره [ چشم برزخی] دارم... بنده وقتی به خدمت آیت الله محمد تقی آملی(ره) تشرف حاصل کردم... ایشان فرمودند که ما وقتی در نجف بودیم در همان وقت، آقای طباطبایی، دارای مکاشفات عجیب و شگفتی بود.

علامه طباطبایی در زمینه مکاشفات خود حکایت می کند که:
« ... من در نجف که بودم، هزینه زندگی ام از تبریز می رسید، دو سه ماه تأخیر افتاد و هر چه پس انداز داشتم خرج کردم و کارم به استیصال کشید.
 روزی در منزل نشسته بودم و کتابم روی میز بود، مطالب هم خیلی باریک و حساس بود، دقیق شده بودم در درک این مطالب، ناگهان فکر رزق و روزی و مخارج زندگی افکار مرا پاره کرد و با خود گفتم تا کی می توانی بدون پول زندگی کنی؟
به محض اینکه مطلب علمی کنار رفته و این فکر [ تهیه رزق و روزی] به نظرم رسید، شنیدم که، کسی محکم در خانه را می کوبد، پاشدم رفتم، در را باز کردم و با مردی روبه رو شدم، که دارای محاسن حنایی و قد بلند و دستاری بر سر بسته بود که، نه شبیه عمامه بود و نه شبیه مولوی، دستار خاصی بود، با فرم مخصوص به محض اینکه در باز شد، ایشان به من سلام کرد و گفتم: علیکم السلام
 گفت: من شاه حسین ولیّ هستم، خدای تبارک و تعالی می فرماید:
در این هجده سال (از سالی که معمم شدم و به لباس خدمتگزاری دین درآمدم) کی تو را گرسنه گذاشتم که، درس و مطالعه را رها کردی و به فکر روزی افتادی، خداحافظ شما!
 در را بستم و آمدم، پشت میز مطالعه، آن وقت تازه سرم را از روی دستم برداشتم، در نتیجه سؤالی برای من پیش آمد و اینکه آیا من با پاهایم رفتم دم در و برگشتم؟!
اگر اینجور بود، پس چرا الآن سرم را از روی دستم برداشتم؟! و یا خواب بودم، ولی اطمینان داشتم که، خواب نبودم، بیدار بودم، معلوم شد که، یک « حالت کشفی » برای من رخ داده بود. »

8. گفتگو با حضرت ادریس(ع)

علامه طباطبایی عقیده داشت که اگر انسانی به عجز خود واقف شود و از صمیم قلب هدایت خویش را خواستار گردد، بدیهی است خداوند متعال هرگز بنده ای را که جویای حق و پویای حقیقت است رها نخواهد نمود، چنانچه در قرآن آمده است:

« والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا: سوره عنکبوت آیه 69 »

 سپس این داستان را نقل کردند:
« به یاد دارم هنگامی که در نجف اشرف در تحت تربیت اخلاقی و عرفانی مرحوم حاج میرزا علی قاضی(ره) بودیم، سحرگاهی بر بالای بام بر سجاده عبادت نشسته بودم.
در این موقع نعاسی ( خواب سبک) به من دست داد و مشاهده کردم دو نفر در مقابل من نشسته اند یکی از آنها حضرت ادریس( علی نبینا و آله و علیه السلام) بود و دیگری برادر عزیز و ارجمند خودم آقای حاج سید محمد حسن الهی طباطبایی که فعلاً در تبریز سکونت دارند.

حضرت ادریس علیه السلام با من به مذاکره و سخن مشغول شدند ولی طوری بود که ایشان القائ کلام می نمودند و تکلم و صحبت می کردند ولی سخنان ایشان به واسطه کلام آقای اخوی استماع می شد... و این اولین انتقالی بود که عالم طبیعت را برای من به جهان ماوراء طبیعت پیوسته و رشته ارتباط ما از اینجا شروع شد. »

9. نماز شب

استاد علامه طباطبایی نقل کردند:
« چون به نجف اشرف برای تحصیل مشرف شدم، از نقطه نظر قرابت و خویشاوندی گاهگاهی به محضر مرحوم قاضی شرفیاب می شدم، یک روز در نجف
{ درکنار } در مدرسه ای ایستاده بودم که مرحوم آیت الله قاضی از آنجا عبور می کردند، چون به من رسیدند دست خود را به روی شانه ام گذاردند و گفتند:

« ای فرزند ، دنیا می خواهی نماز شب بخوان ، آخرت می خواهی نماز شب بخوان! »  

»


10. توسل برای حل مسئله علمی!

استاد امجد از قول علامه طباطبائی نقل می کنند:
« به خط خودِ مرحوم ملاصدرا دیدم که نوشته بود: مسأله اتحاد عاقل و معقول را حضرت فاطمه معصومه علیها السلام برای من حل فرمودند. »

مرحوم شیخ عباس قمی نیز در حاشیه اسفار ( فصل اتحاد عاقل و معقول)، به خط استادش، مرحوم حاج محمد قمی، مشاهده کرد که او نیز از زبان مرحوم صدرا نوشته بود: « هنگام پیش نویس این بحث، در روستای کهک قم بودم و برای یاری جستن از دختر حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام، رهسپار قم شدم و روز جمعه ای بود که این مسأله با عنایت خداوند [ و حضرت معصومه علیها السلام ] برایم حل شد. »


11. صبر بر فراق

علامه طباطبائی از قول استادشان مرحوم آقای قاضی می فرمودند:
« من از باباطاهر تعجب می کنم که در شعرش چنین سروده:
یکی درد و یکی درمان پسندد              یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران   پسندم آنچه را جانان پسندد

چه طور باباطاهر گفته است: اگر جانان، هجران را پسندد، من هم آن را می پسندم.؟!
چگونه انسان می تواند این را بپذیرد؟! عاشق بر هر چیز صبر می کند اما بر فراق، صبر نمی تواند کرد.
مولا علی علیه السلام در دعای کمیل می فرماید: مولا و آقای من! گیرم بر عذاب تو صبر کنم؛ بر دوری تو چگونه شکیبا باشم؟! »

 

12. گنجینه و مخزن الهی

علامه طباطبائی فرمودند:
« من در نوجوانی خیلی به منزل آیت الله سید احمد قاضی ( برادر آیت الله سید علی قاضی ) رفت و آمد می کردم و بیشتر روزها در خانه ایشان مانده و از مهمانان و مراجعان پذیرایی می کردم.

روزی خدمت ایشان بودم که همسرشان پشت در اتاقی که ما بودیم، آمد و از مرحوم سید احمد برای خرید نان، پول خواست. آیت الله سید احمد قاضی فرمود: پولی ندارم. همسرشان از شنیدن این سخن ناراحت شد و با لحن قهرآمیزی گفت: این هم شد زندگی؟! و رفت.

من دیدم که حال استادم دگرگون شد و در حیاط خانه، بادی چون گردباد وزیدن گرفت و برگ های ریخته شده درختان را از باغچه، در جایی جمع کرد و سپس باد خوابید.

آیت الله سید احمد به من فرمود: به حیاط برو؛ زیر برگ های جمع شده یک دو تومانی است. آن را بردار و بیا به خانواده من بده. من رفتم و از زیر آن برگ های جمع شده، یک دو تومانی برداشتم و همان گونه که فرموده بود آن را به همسرش دادم و از این اتفاق در کمال تعجب و تحیّر بودم. »

« و إن من شی ء إلا عندنا خزائنه و ما ننزّله إلا بقدر معلوم:
و چیزی نیست مگر آن که گنجینه ها و معادن آن نزد ماست، و فرو نمی فرستیمش مگر به اندازه معلوم ( و حساب شده ). سوره حجر/آیه 21 »